-
در هوایت بیقرارم روز و شب، سر ز پایت برندارم روز و شب
در هوایت بیقرارم روز و شب، سر ز پایت برندارم روز و شب روز و شب را همچو خود مجنون کنم، روز و شب را کِی گذارم روز و شب جان و دل از عاشقان میخواستند، جان و دل را میسپارم روز و شب تا نیابم آن چه در مغزِ من است یک زمانی سر[…]
-
ای عربده کرده دوش با من، مِی خورده و کرده جوش با من
-
دی چَشمِ تو رایِ سِحرِ مطلق میزد، روی تو رهِ گنبدِ ازرق میزد
-
گر مرا خار زند آن گلِ خندان بکشم، ور لبش جور کند از بنِ دندان بکشم
گر مرا خار زند آن گلِ خندان بکشم، ور لبش جور کند از بنِ دندان بکشم ور بسوزد دلِ مسکینِ مرا همچو سپند، پایکوبان شوم و سوزِ سپندان بکشم گر سرِ زلفِ چو چوگانْش مرا دور کند، همچنین سجده کنان تا بنِ میدان بکشم لعل در کوه بوَد گوهر در قلزمِ تلخ، از پی لعل[…]
-
از آبِ حیاتِ دوست بیمار نمانْد، وز گلبنِ وصلِ دوست یک خار نماند
-
هله صدر و بدرِ عالم منِشین مخسب امشب، که بُراق بر در آمد فاذا فرغت فانصب
هله صدر و بدرِ عالم منِشین مخسب امشب، که بُراق بر در آمد فاذا فرغت فانصب چو طریق بسته بودهست و طمع گسسته بودهست، تو برآ بر آسمانها بگشا طریق و مذهب نفسی فلک نیاید دو هزار در گشاید، چو امیرِ خاصِ اقرا به دعا گشاید آن لب سوی بحر رُو چو ماهی که بیافت[…]
-
به من نگر که منم مونسِ تو اندر گور، در آن شبی که کنی از دکان و خانه عبور
به من نگر که منم مونسِ تو اندر گور، در آن شبی که کنی از دکان و خانه عبور سلامِ من شنوی در لحَد خبر شودت، که هیچ وقت نبودی ز چشمِ من مستور منم چو عقل و خرَد در درونِ پردهٔ تو، به وقتِ لذّت و شادی به گاهِ رنج و فتور شبِ غریب[…]
-
ای دلی کز گلشکر پروردهای، ای دلی کز شیرِ شیران خوردهای
ای دلی کز گلشکر پروردهای، ای دلی کز شیرِ شیران خوردهای وی دلی کز عقلِ اول زادهای، حاتم از دستِ سلیمان بردهای طاقت عشقت ندارد هیچ جان، این چه جان است این چه جان آوردهای آفتابی کآفتاب از عکسِ اوست، زیر دامن طُرفه پنهان کردهای هم چراغِ صد هزاران ظلمتی، هم مسیحِ صد هزاران مُردهای[…]
-
تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم، از بد و نیکِ جهان همچو جهان بیخبریم
تا که ما از نظر و خوبی تو باخبریم، از بد و نیکِ جهان همچو جهان بیخبریم نظری کرد سوی خوبیِ تو دیدهٔ ما، از پیِ روی تو تا حشر غلامِ نظریم دین ما مِهرِ تو و مذهبِ ما خدمتِ تو، تا نگویی که در این عشقِ تو ما مختصریم زهر بر یادِ یکی نوش[…]
-
بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری، چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری
بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری، چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری بیا بیا و به هر سوی روزگار مبَر، که نیست نقدِ تو را پیشِ غیر بازاری تو همچو وادی خشکی و ما چو بارانی، تو همچو شهرِ خرابیّ و ما چو معماری به غیرِ خدمتِ ما که مشارقِ[…]