-
سر فرو کرد از فلک آن ماهروی سیمتن، آستین را می فِشانَد در اشارت سوی من
سر فرو کرد از فلک آن ماهروی سیمتن، آستین را می فِشانَد در اشارت سوی من همچو چَشمِ کُشتگان چَشمانِ من حیرانِ او، وز شرابِ عشقِ او این جانِ من بیخویشتن زیرِ جعدِ زلفِ مشکش صد قیامت را مقام، در صفای صحنِ رویش آفتِ هر مرد و زن مرغِ جان اندر قفس می کَند پرّ[…]
-
نگارا، چرا قولِ دشمن شنیدی، چرا بهرِ دشمن ز چاکر بریدی
نگارا، چرا قولِ دشمن شنیدی، چرا بهرِ دشمن ز چاکر بریدی چه سوگند خوردی، چه دل سخت کردی، که گویی که هرگز مرا خود ندیدی مها، بار دیگر نظر کن به چاکر، چنین دان که اسیری ز کافر خریدی تو آبِ حیاتی، چو رویت بدیدم چو مِی در تنِ بنده هرسو دویدی تو بازِ سپیدی،[…]
-
پُر دِه آن جامِ مِی را ساقیا بارِ دیگر، نیست در دین و دنیا همچو تو یار دیگر
پُر دِه آن جامِ مِی را ساقیا بارِ دیگر، نیست در دین و دنیا همچو تو یار دیگر کفر دان در طریقت جهل دان در حقیقت جز تماشای رویت پیشه و کار دیگر تا تو آن رخ نمودی عقل و ایمان ربودی، هست منصورِ جان را هر طرف دار دیگر جان ز تو گشت شیدا[…]
-
روستایی بچهای هست درونِ بازار، دغلی، لافزنی، سخره کُنی بس عیّار
روستایی بچهای هست درونِ بازار، دغلی، لافزنی، سخره کُنی بس عیّار که از او محتسب و مهتر بازار به درد، در فغانند از او از فُقَعی تا عطّار چون بگویند چرا میکنی این ویرانی، دست کوته کن و دم درکش و شرمی میدار او دو صد عهد کند گوید من بس کردم، توبه کردم نتراشم[…]
-
هر که در ذوقِ عشق دَنگ آمد، نیک فارغ ز نام و ننگ آمد
هر که در ذوقِ عشق دَنگ آمد، نیک فارغ ز نام و ننگ آمد نشود بندِ گفت و گوی جهان، شیرگیری که چون پلنگ آمد شیشهٔ عشق را فراغتهاست، گر بر او صد هزار سنگ آمد نام و ناموس کِی شود مانع، چونکِ آن دلربای شنگ آمد صد هزاران چو آسمان و زمین پیشِ جولانِ[…]
-
به جان تو که سوگند عظیم است، که جانم بی تو در بند عظیم است
به جانِ تو که سوگندِ عظیم است که جانم بی تو در بندِ عظیم است
اگر چه خِضر سیرآب حیات است به لعلت آرزومندِ عظیم است
سخنها دارم از تو با تو بسیار ولی خاموشیم پندِ عظیم است
تا ساقیِ ما تویی به یاری کفر است و حرامْ هوشیاری
ای عقل اگرچه بس عزیزی در مست نظر مکن به خواری
گر آن داری نکو نظر کن کان کو دارد تو آن نداری*
[…] -
این عرصه که عرضِ آن ندارد طولی، بگذار عمارتش به هر مجهولی