-
مردانه بیا که نیست کارِ تو مَجاز، آغاز بنِهْ ترانهای بی آغاز
-
وا پس مانی ز یار، واپس باشی، از شاخِ درخت بگسلی خس باشی
-
بر منبر است این دم مذکّر مذکّر، چون چشمهٔ روانه، مطهّر مطهّر
بر منبر است این دم مذکّر مذکّر، چون چشمهٔ روانه، مطهّر مطهّر بر منبری بلندی دانای هوشمندی، بر پای منبرِ او مکرّر مکرّر هر لفظِ او جهانی روشن چو آسمانی، بگشاده در بیانی مقرّر مقرّر زین گونه درگشایی داده تو را رهایی، از حبسِ خاکدانی مکدّر مکدّر بنهاده نردبانی از صنعتِ زبانی، بر بامِ آسمانی[…]
-
دلِ گردون خلل کند چو مهِ تو نهان شود، چو رسد تیرِ غمزهات همه قدها کمان شود
دلِ گردون خلل کند چو مهِ تو نهان شود، چو رسد تیرِ غمزهات همه قدها کمان شود چو تو دلداریی کنی دو جهان جمله دل شود، دلِ ما چون جهان شود همه دلها جهان شود فتد آتش در این فلک که بنالد از آن ملک، چو غم و دودِ عاشقان به سوی آسمان شود نبوَد[…]
-
ای بیوفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد، قهر خدا باشد که بر لطفِ خدا عاشق نشد
ای بیوفا جانی که او بر ذوالوفا عاشق نشد، قهرِ خدا باشد که بر لطفِ خدا عاشق نشد چون کرد بر عالم گذر سلطان ما زاغ البصر، نقشی بدید آخر که او بر نقشها عاشق نشد جانی کجا باشد که او بر اصلِ جان مفتون نشد، آهن کجا باشد که بر آهن ربا عاشق نشد[…]
-
منم آن دزد که شب نقب زدم بُبریدم، سرِ صندوق گشادم گهری دزدیدم
منم آن دزد که شب نقب زدم بُبریدم، سرِ صندوق گشادم گهری دزدیدم ز زلیخای حرم چادرِ سر برْبودم، چو بدیدم رخِ یوسف کفِ خود بُبریدم سرِ سودای کسی قصدِ سرِ من دارد، کِی برَد سر ز کفِ آنکِ از آن سر دیدم چو بگفتم نبَرَم سر سرِ من گفت آمین، چون غمش کَند ز[…]
-
خیزید، مخسپید که نزدیک رسیدیم، آوازِ خروس و سگِ آن کوی شنیدیم
خیزید، مخسپید که نزدیک رسیدیم، آوازِ خروس و سگِ آن کوی شنیدیم والله که نشانهای قروی دِهِ یار است، آن نرگس و نسرین و قرنفل که چریدیم از ذوقِ چراگاه و ز اشتابِ چریدن، وز حرصْ زبان و لب و پدفوز گزیدیم چون تیر پریدیم و بسی صید گرفتیم، گر چه چو کمان از زِهِ[…]
-
داد دهی ساغر و پیمانه را، مایه دهی مجلس و میخانه را
داد دهی ساغر و پیمانه را مایه دهی مجلس و میخانه را
مست کنی نرگسِ مخمور را پیش کشی آن بتِ دردانه را
جز ز خداوندیِ تو کِی رسد صبر و قرار این دلِ دیوانه را