-
سوی بیماران خود شد شاهِ مهرویانِ من، گفت ای رخهای زرد و زعفرانستانِ من
سوی بیماران خود شد شاهِ مهرویانِ من، گفت ای رخهای زرد و زعفرانستانِ من زعفرانستانِ خود را آب خواهم داد، آب، زعفران را گُل کنم از چشمهٔ حیوان من زرد و سرخ و خار و گل در حکم و در فرمان ماست، سر منه جز بر خطِ فرمان من، فرمان من ماهرویانِ جهان از حُسنِ[…]
-
تا که درآمد به باغ چهرهٔ گلنارِ تو، آه که چه سوز افکنَد در دلِ گل، نارِ تو
تا که درآمد به باغ چهرهٔ گلنارِ تو، آه که چه سوز افکنَد در دلِ گل، نارِ تو دودِ دلِ لالهها ز آتشِ جانرنگِ تو، پشتِ بنفشه به خَم از کششِ بار تو غنچهٔ گلزارِ جان روی تو را یاد کرد، چشم چه خوش برگشاد بر هوسِ خار تو سوسنْ تیغی کشید خونِ سمن را[…]
-
رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو، گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو
رفتم به کوی خواجه و گفتم که خواجه کو، گفتند خواجه عاشق و مست است و کو به کو گفتم فریضه دارم آخر نشان دهید، من دوستدارِ خواجهام آخر نیَم عدو گفتند خواجه عاشقِ آن باغبان شدهست، او را به باغها جو یا بر کنارِ جو مستان و عاشقان برِ دلدار خود روند، هر کس[…]
-
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون، دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
چه دانستم که این سودا مرا زین سان کند مجنون، دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون چه دانستم که سیلابی مرا ناگاه برباید، چو کشتی ام دراندازد میانِ قلزمِ پرخون زند موجی بر آن کشتی که تخته تخته بشکافد، که هر تخته فروریزد ز گردشهای گوناگون نهنگی هم برآرَد سر، خورَد آن[…]
-
آن دم که دررباید باد از رخِ تو پرده، زنده شود بجنبد هر جا که هست مُرده
آن دم که دررباید باد از رخِ تو پرده، زنده شود بجنبد هر جا که هست مُرده
از جنگْ سوی ساز آ، وز ناز و خشم بازآ، ای رختهای خود را از رختِ ما نورده
ای بخت و بامرادی کـاندر[…]
-
می پرد این مرغِ دیگر در جنانِ عاشقان، سوی عنقا می کشاند استخوان عاشقان
می پرد این مرغِ دیگر در جنانِ عاشقان، سوی عنقا می کشاند استخوانِ عاشقان ای دریغا چشم بودی تا بدیدی در هوا، تا روان دیدی روان گشته روان عاشقان اشترانِ سربریده پای بالا می نهند، اشترِ با سر مجو در کاروان عاشقان آن جنازه برپریدی گر نگفتی غیرتش، بی نشان رُو بینشان رُو بینشان عاشقان[…]
-
آن بِهْ که مرا تمکین نکنی، تا همچو خودم گرگین نکنی
آن بِهْ که مرا تمکین نکنی، تا همچو خودم گرگین نکنی بر روی منِهْ تو دستِ مرا، تا مستِ مرا غمگین نکنی تو رنگرزی، تو نیلپزی، هان کـآیْنه را زنگین نکنی ای خواجه بهلْ فِتراکِ مرا، تا خنگِ مرا بیزین نکنی از دورتَرَک زانو بزنی، زانوی مرا بالین نکنی تو هرچه کنی داعی تو ام،[…]
-
میانِ تیرگی خواب و نور بیداری چنان نمود مرا دوش در شبِ تاری
میانِ تیرگی خواب و نور بیداری چنان نمود مرا دوش در شبِ تاری که خوب طلعتی از ساکنان حضرتِ قدس، که جمله محضِ خرَد بود و نورِ هشیاری تنش چو روی مقدّسْ بری ز کسوتِ جسم، چو عقل و جانِ گهردار، وز غرض عاری مرا ستایش بسیار کرد و گفت ای آن، که در جحیمِ[…]
-
از دخولِ هر غری افسردهای در کارِ من، دور بادا وصفِ نفسآلودشان از یارِ من
از دخولِ هر غری افسردهای در کارِ من، دور بادا وصفِ نفسآلودشان از یارِ من دررَمید از ننگِ ایشان و خبیثیها و مکر، از وظیفه مدحِ یارم این دلِ هشیارِ من خاکِ لعنت بر سرِ افسوس داری، بَدرَگی، کو کند از خاکساری درهم این هنجارِ من ای بریده دستِ دزدی کو بدزدد حکمتم، وآنگهی دکّان[…]
-
هله ای دلی که خفته تو به زیرِ ظلّ مایی، شب و روز در نمازی به حقیقت و غزایی
هله ای دلی که خفته تو به زیرِ ظلّ مایی، شب و روز در نمازی به حقیقت و غزایی مهِ بدر نور بارَد، سگِ کوی بانگ دارد، ز برای بانگِ هر سگ مگذار روشنایی به نمازِ نان برسته جزِ نان دگر چه خواهد، دلِ همچو بحر باید که گُهر کند گدایی اگر آن مِیی که[…]