-
می بسازد جان و دل را بس عجایب کانْ صیام، گر تو خواهی تا عجب گردی عجایب دان صیام
می بسازد جان و دل را بس عجایب کانْ صیام، گر تو خواهی تا عجب گردی عجایب دان صیام گر تو را سودای معراج است بر چرخِ حیات، دانکِ اسبِ تازی تو هست در میدان صیام هیچ طاعت در جهان آن روشنی ندهد تو را، چونکِ بهرِ دیدهٔ دل کوریِ ابدان صیام چونکِ هست این[…]
-
ای جان و ای دو دیده بینا چگونهای، وی رشکِ ماه و گنبدِ مینا چگونهای
ای جان و ای دو دیدهٔ بینا چگونهای، وی رشکِ ماه و گنبدِ مینا چگونهای ای ما و صد چو ما ز پی تو خراب و مست، ما بی تو خستهایم تو بی ما چگونهای آن جا که با تو نیست چو سوراخِ کژدم است، وآن جا که جز تو نیست تو آن جا چگونهای[…]
-
هر نفسی از درون دلبرِ روحانیای، عربده آرَد مرا از رهِ پنهانیای
هر نفسی از درون دلبرِ روحانیای، عربده آرَد مرا از رهِ پنهانیای فتنه و ویرانیَم، شور و پریشانیَم، بُرد مسلمانیم، وای مسلمانیای گفت مرا میخوری یا چه گمان میبری، کیست برون از گمان جز دل ربّانیای بر سرِ افسانه رُو، مست سوی خانه رُو، جان بفشان کان نگار کرد گلافشانیای یک دم ای خوشعذار، حالِ[…]
-
ای بازگشتِ جانها در وقتِ جان پريدن، وقتِ کفن بريدن، وقتِ قبا دريدن
ای بازگشتِ جانها در وقتِ جان پريدن، وقتِ کفن بريدن، وقتِ قبا دريدن ای گفته جان چه باشد يا آن جهان چه باشد، ای جان به لب رسيدی، آمد گهِ رسيدن ای دل که کف گشودی، از اين آن ربودی، چيزی نماندت ای دل، الّا که دل طپيدن گه سيم و زر کشيدی، گه سيمبر[…]
-
برون کُن سر که جانِ سرخوشانی، فرو کن سر ز بامِ بینشانی
برون کُن سر که جانِ سرخوشانی، فرو کن سر ز بامِ بینشانی به هر دم رخت مشتاقان خود را بدان سو کش که بس خوش میکشانی که عاشق همچو سیل و تو چو بحری، که عاشق چون قراضهست و تو کانی سقطهای چو شکّر باز میگوی، که تو از لعلها دُر میفشانی زهی آرامگاهِ جمله[…]
-
سوی اطفال بیامد به کرَم مادرِ روزه، مهل ای طفل به سستی طرفِ چادرِ روزه
سوی اطفال بیامد به کرَم مادرِ روزه، مهل ای طفل به سستی طرفِ چادرِ روزه بنِگر روی ظریفش بخور آن شیرِ لطیفش، به همان کوی وطن کن بنشین بر در روزه بنگر دستِ رضا را که بهاریست خدا را، بنگر جنّتِ جان را شده پُرعبهر روزه هله ای غنچهٔ نازان چه ضعیفی و چه یازان،[…]
-
گاه از غمِ دلبران بر آتش باشم، گاه از پیِ دوستانْ مشوّش باشم
-
ایا گمگشتگانِ راه و بیراه، شما را باز میخواند شهنشاه
ایا گمگشتگانِ راه و بیراه، شما را باز میخواند شهنشاه همیگوید شهنشه کـآنِ مایید، صلا ای شهره سرهنگان به درگاه به درگاهِ خدای حیّ قیوم دعا کردن نکو باشد سحرگاه بپیوندید پیوندِ قدیمی، چو هِی چَفسیده بر دامانِ الله چو یوسف با عزیزِ مصر باشید، برون آیید از زندان و از چاه دلا بیگاه شد[…]
-
مرا در خنده میآرَد بهاری، مرا سرگشته میدارد خماری
مرا در خنده میآرَد بهاری، مرا سرگشته میدارد خماری مرا در چرخ آوردهست ماهی، مرا بی یار گردانید یاری چو تاری گشتم از آوازِ چنگی، نوایش فاش و پیدا نیست تاری جهانی چون غباری او برانگیخت که پنهان شد چو بادی در غباری حیاتی چون شرار آن شه برافروخت که پنهان شد چو سوزی در[…]
-
هست امروز آنچِ میباید، بلی، هست نُقل و بادهٔ بیحد، بلی
هست امروز آنچِ میباید، بلی، هست نُقل و بادهٔ بیحد، بلی هست ای ساقیِ خوب از بامداد، کانِ شیرینی بنامیزد بلی آفتاب امروز گشتهست از پگاه، ساقیِ صد زُهره و فرقد بلی شد عطارد مست و اِشکسته قلم، لوحْ شُست از هَوَّز و ابجد، بلی مطربِ ناهید بربط مینواخت، هر چه میگفت آن چنان آمد،[…]