-
دانی که چه میگوید این بانگ رباب، اندر پی من بیا و ره را دریاب
-
معشوقهٔ ما کران نگیرد هرگز، وین شمع و چراغ ما نمیرد هرگز
-
نور فلک است این تن خاکی ما، رشک ملک آمدهست این چالاکی ما
-
مولای انا التائب و مما سلفا، هل یقبل عذر عاشق قد تلفا
-
آن وقت آمد که ما به تو پردازیم، مر جان تو را خانهٔ آتش سازیم
-
کشتی که به دریای روان میگذرد، میپندارد که نیستان میگذرد
-
خواب آمد و در چَشم نبُد موضع خواب، زیرا ز تو چشم بود پر آتش و آب
-
ای نور دل و دیده و جانم، چونی، وی آرزوی هر دو جهانم، چونی
-
این نیست رهِ وصل که پنداشتهای، این نیست جهانِ جان که بگذاشتهای
-
ای نفْس، عجب که با دلم همنفسی، من بندهٔ آن صبح که خندان برسی