-
آن دم که رسی به گوهر نا سفته، سرها به هم آورده و سِرها گفته
-
اول به هزار لطف بنواخت مرا، آخِر به هزار غصّه بگداخت مرا
-
هستم ز غمش چنان پریشان که مپرس، زان سان گرو بی سر و سامان که مپرس
-
دی مست بُدی دلا و چُست و سفری، امروز چه خوردهای که از دی بتری
-
هان ای سفری عزم کجای است تو را، هر جا که روی نشستهای در دلِ ما
-
مر تشنهٔ عشق را شرابیست مترس، بیآب شدی پیشِ تو آبیست، مترس
-
ای آمده بامداد شوریده و مست، پیداست که باده دوش گیرا بودهست
-
جز صحبتِ عاشقان و مستان مپسند، در دل هوسِ قومِ فرومایه مبند
-
من بیخبرم خدای حق میداند، کاندر دلِ من مرا چه میخنداند
-
من بندهٔ یاری که ملالش نبوَد، کآن را که ملال است وصالش نبود