-
گویند که عشق عقلآمیز خوش است، در هر صفتی که هست پرهیز خوش است
-
روزی به خرابات گذر میکردم، این دلقِ بشر دوخت به در میکردم
-
عاشق چو نمیشوی برو پشم بریس، صد کاری و صد رنگی و صد پیشه و پیس
-
عالم همه سخرهٔ صفاتِ اویند، در هستی خویش جمله مات اویند
-
زین عشق پر از فعل جهانسوز بترس، زین سنگ قبابخش کمردوز بترس
-
رویم چو زرِ زمانه میبین و مپرس، این اشکِ چو ناردانه میبین و مپرس
-
در بحر خیال غرقهٔ گردابم، نی بلکه به بحر میکشد سِیلابم
-
چندان بدویدهام پس دل بی جان، آنجا که نه من بودم و نی کون و مکان
-
مجموع تن و قالب خود را بنگر، جوقی مستند خفته بر همدیگر
-
من بندهٔ آن قوم که خود را دانند، هر دم دلِ خود را ز غلط برهانند