-
روی تو چو نوبهار دیدم، گل را ز تو شرمسار دیدم
روی تو چو نوبهار دیدم، گل را ز تو شرمسار دیدم
تا در دلِ من قرار کردی دل را ز تو بی قرار دیدم
من چشم شدم همه چو نرگس کان نرگسِ پُرخمار دیدم
[…] -
این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبلهای، که هر کجا مرده بود زنده کنم بیحیلهای
این عشق گردان کو به کو بر سر نهاده طبلهای که هر کجا مرده بوَد زنده کنم بیحیلهای
خوانِ روانم از کَرَم زنده کنم مرده بُدم، کو نرگدایی تا بَرَد از خوانِ لطفم زلّهای
گاهی تو را پُردُر کنم گاهی[…]
-
هر نفسی تازه ترم کز سر روزن بپرم، چونک بهارم تو شهی باغ توام شاخ ترم
هر نفسی تازه ترم کز سرِ روزن بپرم، چونکِ بهارم تو شهی باغِ توام شاخِ ترم
چونکِ تویی میرْ مرا در برِ خود گیرْ مرا، خاکِ تو بادا کُلَهَم دستِ تو بادا کمرم
چونکِ تو دستِ شفقت بر سرِ ما[…]
-
ای قاعده مستان در همدگر افتادن، استیزه گری کردن در شور و شر افتادن
ای قاعدۀ مستان در همدگر افتادن استیزهگری کردن در شور و شر افتادن
عاشق بتر از مست است عاشق هم از آن دست است گویم که چه باشد عشق در کانِ زر افتادن
زر خود چه بوَد عاشق سلطانِ سلاطین[…]
-
ای نفس کل صورت مکن وی عقل کل بشکن قلم، ای مرد طالب کم طلب بر آب جو نقش قدم
ای نفسِ کل صورت مکن وی عقلِ کل بشکن قلم، ای مردِ طالب کم طلب بر آبِ جو نقشِ قدم
ای عاشقِ صافی روان رُو صاف چون آبِ روان کاین آبِ صافی بی گِرِه جان میفزاید دم به دم
از[…]
-
آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن، ز آیینه ندیدهست او الا سیهی آهن
آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن، ز آیینه ندیدهست او الّا سیَهیِ آهن
از آبِ حیاتِ تو دور است به ذاتِ تو کز کبر برآید او بالا مَثَلِ روغن
پای تو چو جان بوسد تا حشْر[…]
-
ماییم و دو چشم و جان خیره، بنگر تو به عاشقان خیره
ماییم و دو چَشم و جانِ خیره، بنْگر تو به عاشقان خیره
تو چون مه و ما به گِردِ رویت سرگشته چو آسمان خیره
عقل است شبان به گِردِ احوال، فریاد از این شبان خیره
رضیت بما قسم الله لی، و فوضت امری دلی خالقی*
لقد احسن الله فیما مضی، کذالک یحسن فیما بقی
ایا ساقی جان هر متّقی بگردان چو مردان مِیِ راوقی
بخر جان و دل را[…]
-
بخت نگار و چشم من هر دو نخسبد در زمن، ای نقش او شمع جهان ای چشم من او را لگن
بختِ نگار و چشمِ من هر دو نخسبد در زَمَن، ای نقشِ او شمعِ جهان ای چشمِ من او را لگن
چشم و دماغ از عشقِ تو بیخواب و خور پرورده شد، چون سرو و گل هر دو خورند از آبِ لطفت بیدهن
[…] -
روحی است بینشان و ما غرقه در نشانش، روحیست بیمکان و سر تا قدم مکانش
روحیست بینشان و ما غرقه در نشانش روحیست بیمکان و سر تا قدم مکانش
خواهی که تا بیابی یک لحظهای مجویَش خواهی که تا بدانی یک لحظهای مدانش
چون در نهانْش جویی دوری ز آشکارش چون آشکار جویی محجوبی از[…]