-
نکو بنگر به روی من نه آنم من که هر باری، ببین دریای شیرینی ببین موج گهر باری
نکو بنْگر به روی من نَه آنم من که هر باری، ببین دریای شیرینی ببین موجِ گهر باری
که بگریزد ز دستِ حق که پرهیزد ز شستِ حق، قیامت کو که تا بیند به نقدْ این شور و شر باری
[…] -
چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون، خرابات قدیم است آن و تو نو آمده اکنون
چه دانی تو خراباتی که هست از شش جهت بیرون، خراباتِ قدیم است آن و تو نو آمده اکنون
نباشد مرغِ خودبین را به باغِ بیخودان پروا، نشد مجنونِ آن لیلی به جز لیلیّ صد مجنون
هزاران مجلس است آن[…]
-
یاران سحر خیزان تا صبح کی دریابد، تا ذره صفت ما را کی زیر و زبر یابد
یارانِ سحرخیزان تا صبحِ که دریابد، تا ذرّه صفت ما را کِی زیر و زبَر یابد
آن بختْ که را باشد کآید به لبِ جویی تا آب خورَد از جو خود عکسِ قمر یابد
یعقوبصفت کهبْوَد کز پیرهنِ یوسُف او[…]
-
از دلم صورت آن خوب ختن می نرود، چاشنی شکر او ز دهن می نرود
از دلم صورتِ آن خوبِ خُتَن می نرود، چاشنیِّ شکرِ او ز دهن می نرود
بالله ار شور کنم هر نفسی عیب مکن، گر برفت از دلِ تو از دلِ من می نرود
بوالحَسَن گفت حسن را که از این[…]
-
از مرگ چه اندیشی چون جانِ بقا داری، در گور کجا گنجی چون نور خدا داری
از مرگ چه اندیشی چون جانِ بقا داری، در گور کجا گُنجی چون نورِ خدا داری
خوش باش کز آن گوهر عالم همه شد چون زر، مانندهٔ آن دلبر بنْما که کجا داری
در عشق نشسته تن در عشرتِ تا[…]
-
قضا آمد شنو طبل نفیرش، نفیرش تلختر یا زخم تیرش
قضا آمد شنو طبلِ نفیرش، نفیرش تلختر یا زخمِ تیرش
چو دایه این جهان پستان سیه کرد، گلوگیر آمدت چون شهدْ شیرش
خنک طفلی که دندانِ خرَد یافت رهد زین دایه و شیر و زحیرش
بشارتهای غیبی شد غذااش ز شیرش وارهانید از بشیرش
چو هر دم میرسد تلقینِ عشقش چه غم[…] -
ای گل تو را اگر چه که رخسار نازکست، رخ بر رخش مدار که آن یار نازکست
ای گل تو را اگر چه که رخسارْ نازک است رخ بر رخش مدار که آن یار نازک است
در دل مدار نیز که رخ بر رخش نهی کو سرِّ دل بداند و دلدار نازک است
چون آرزو ز حد[…]
-
مطرب عشق ابدم زخمه عشرت بزنم، ریش طرب شانه کنم سبلت غم را بکنم
مطربِ عشقِ ابدم زخمۀ عشرت بزنم، ریشِ طرب شانه کنم سبلتِ غم را بکنم
تا همه جان ناز شود چونکِ طربساز شود تا سرِ خُم باز شود گِل ز سرش دور کنم
چونکِ خلیلی بُدهام عاشقِ آتشکدهام عاشق جان و[…]
-
گر ساعتی ببری ز اندیشهها چه باشد، غوطی خوری چو ماهی در بحر ما چه باشد
گر ساعتی ببرّی ز اندیشهها چه باشد، غوطی خوری چو ماهی در بحرِ ما چه باشد
ز اندیشهها نخسپی ز اصحابِ کهف باشی نوری شوی مقدس از جان و جا چه باشد
آخر تو برگِ کاهی ما کهربای دولت، زین[…]
-
زهرهی من بر فلک شکل دگر میرود، در دل و در دیدهها همچو نظر میرود
زُهرۀ من بر فلک شکلِ دگر میرود، در دل و در دیدهها همچو نظر میرود
چَشمِ چو مرّیخِ او مست ز تاریخِ او جان به سوی ناوَکَش همچو سپر میرود
ابروی چون سنبله بیخبر است از مهش، گر خبرستش چرا[…]