-
بگویم مثالی از این عشقِ سوزان، یکی آتشی در نهانم فروزان
-
پیام کرد مرا بامداد بحر عسل، که موج موج عسل بین به چشم خلق غزل
پیام کرد مرا بامداد بحرِ عسل که موج موج عسل بین به چشمِ خلقْ غزل
به روزه دار نیاید ز آب جز بانگی ولیک عاقبت آن بانگ هم رسد به عمل
سماع شرفه آب است و تشنگان در رقص حیات[…]
-
ای غایب از این محضر از مات سلام الله، وی از همه حاضرتر از مات سلام الله
ای غایب از این محضر از مات سلام الله، وی از همه حاضرتر از مات سلام الله
ای نورِ پسندیده وی سرمۀ هر دیده احسنت زهی منظر از مات سلام الله
ای صورتِ روحانی وی رحمتِ ربّانی بر مؤمن و[…]
-
چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو، بهشتم جان شیرین را که میسوزد برای تو
چو شیرینتر نمود ای جان مها شور و بلای تو بهشتم جانِ شیرین را که میسوزد برای تو
روان از تو خجل باشد دلم را پا به گل باشد مرا چه جای دل باشد چو دل گشتهست جای تو
تو[…]
-
هلا ساقی بیا ساغر مرا ده، زرم بستان می چون زر مرا ده
هلا ساقی بیا ساغر مرا دِهْ، زرم بِستان مِیِ چون زر مرا ده
به حقِّ آن که در سر دارم از تو چو خُم را وا کنی سَرْ سر مرا ده
به دیگر کس مده آنچم نمودی، مرا دِهْ آن[…]
-
گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی، گفتی قرار یابم خود بی قرار گشتی
گفتی شکار گیرم رفتی شکار گشتی، گفتی قرار یابم خود بی قرار گشتی
خِضرت چرا نخوانم کآبِ حیات خوردی، پیشت چرا نمیرم چون یارِ یار گشتی
گِردت چرا نگردم چون خانۀ خدایی، پایت چرا نبوسم چون پایدار گشتی
سوی خانۀ خویش آمد عشقِ آن عاشقنواز، عشق دارد در تصوّر صورتی صورتگداز
خانۀ خویش آمدی خوش اندرآ شاد آمدی، از درِ دل اندرآ تا پیشگاهِ جان بتاز
ذرّه ذرّه از وجودم عاشقِ خورشیدِ توست، هین که با خورشید دارد[…]
-
ای جان و دل از عشق تو در بزم تو پا کوفته، سرها بریده بیعدد در رزم تو پا کوفته
ای جان و دل از عشقِ تو در بزمِ تو پا کوفته، سرها بریده بیعدد در رزمِ تو پا کوفته
چون عزمِ میدانِ زمین کردی تو ای روحِ امین ذرّاتِ خاکِ این زمین از عزمِ تو پا کوفته
فرمانِ خرّمشاهیت[…]
-
صنما چونک فریبی همه عیار فریبی، صنما چون همه جانی دل هشیار فریبی
صنما چونکِ فریبی همه عیّار فریبی، صنما چون همه جانی دلِ هشیار فریبی
سحری چون قمر آیی به خرابات درآیی بت و بتخانه بسوزی دل و دلدار فریبی
دلِ آشفته نگیری خرد خفته نگیری تو بدان نرگسِ خفته همه بیدار[…]
-
ای فتنهٔ انگیخته، صد جان به هم آمیخته، ای خون ترکان ریخته، با لولیان بگریخته
ای فتنهٔ انگیخته صد جان به هم آمیخته ای خونِ تُرکان ریخته با لولیان بگْریخته
در سایهٔ آن لطفِ تو آخر گشایم قلفِ تو در سر نشسته الْفِ تو زان طرّهٔ آویخته
از چشم بردی خوابها زین غرقهٔ گردابها زان[…]