-
داد دهی ساغر و پیمانه را، مایه دهی مجلس و میخانه را
داد دهی ساغر و پیمانه را مایه دهی مجلس و میخانه را
مست کنی نرگسِ مخمور را پیش کشی آن بتِ دردانه را
جز ز خداوندیِ تو کِی رسد صبر و قرار این دلِ دیوانه را
اه چه بی رنگ و بی نشان که منم کِی ببینم مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آور کو میان اندر این میان که منم
کِی شود این روانِ من ساکن این چنین ساکنِ روان که منم
از آن مقام که نبوَد گشادْ زود گذر، برو به سوی خریدارِ خویش همچون زر
درخت اگر متحرّک شدی ز جای به جا نه رنجِ ارّه کشیدی نه زخمههای تبر
زمان چو حاکمِ تست و مکان چو معبرِ تو مکانِ[…]
-
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم، در این سراب فنا چشمه حیات منم
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم در این سرابِ فنا چشمهٔ حیات منم
وگر به خَشم رَوی صد هزار سال ز من به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقشِ جهان مشو راضی که نقشبندِ[…]
-
همه جمالِ تو بینم چو چشم باز کنم، همه شرابِ تو نوشم چو لب فراز کنم
همه جمالِ تو بینم چو چشم باز کنم، همه شرابِ تو نوشم چو لب فراز کنم
حرام دارم با مردمان سخن گفتن و چون حدیثِ تو آید سخن دراز کنم
هزار گونه بلَنگم به هر رَهَم که بَرَند، رهی که[…]
-
ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان، بر شاخ و برگ از دردِ دل بنگر نشان بنگر نشان
ای باغبان ای باغبان آمد خزان آمد خزان بر شاخ و برگ از دردِ دل بنْگر نشان بنْگر نشان
ای باغبان هین گوش کن نالۀْ درختان نوش کن نوحه کنان از هر طرف صد بی زبان صد بی زبان
هرگز[…]
-
تویی نقشی که جانها برنتابد، که قند تو دهانها برنتابد
تویی نقشی که جانها برنتابد که قندِ تو دهانها برنتابد
جهان گر چه که صد رو در تو دارد جمالت را جهانها برنتابد
روان گشتند جانها سوی عشقت که با عشقت روانها برنتابد
درونِ[…]
-
بیامد عید ای ساقی، عنایت را نمیدانی، غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی
بیامد عید ای ساقی عنایت را نمیدانی، غلامانند سلطان را بیارا بزمِ سلطانی
منم مخمور و مستِ تو قدح خواهم ز دست تو، قدح از دست تو خوشتر که مِی جان است و تو جانی
بیا ساقی کم آزارم که[…]
-
بر گِردِ گل می گشت دی نقشِ خیالِ یارِ من، گفتم درآ پرنور کن از شمعِ رخْ اسرارِ من
بر گِردِ گُل میگشت دی نقشِ خیالِ یارِ من گفتم درآ پرنور کن از شمعِ رخْ اسرارِ من
ای از بهارِ روی تو سرسبز گشته عمرِ من جانِ من و جانِ همه حیران شده در کارِ من
ای خسرو و[…]
-
عقل گوید که من او را به زبان بفْریبم، عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
عقل گوید که من او را به زبان بفْریبم عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
جان به دل گوید رُو بر من و بر خویش مخند چیست کو را نبوَد تاش بدان بفریبم
نیست غمگین و پر اندیشه[…]