-
به تن این جا به باطن در چه کاری، شکاری میکنی یا تو شکاری
به تن اینجا به باطن در چه کاری، شکاری میکنی یا تو شکاری
کز او در آیِنه ساعت به ساعت همی تابد عجب نقش و نگاری
مثالِ بازِ سلطان است هر نقش، شکار است او و میجوید شکاری
گهی در گیرم و گه بام گیرم، چو بینم روی تو آرام گیرم
زبونِ خاص و عامم در فراقت، بیا تا ترکِ خاص و عام گیرم
دلم از غم گریبان می دراند که کِی دامانِ آن خوشنام گیرم
سوی آن سلطانِ خوبان الرحیل، سوی آن خورشیدِ جانان الرحیل
کاروانِ بس گران آهنگ کرد، هین سبکتر ای گرانان الرحیل
سوی آن دریای مردیّ و بقا مردوار ای مردمان هان الرحیل
آفتابِ روی شه عالم گرفت صبح شد ای پاسبانان الرحیل
همچو[…] -
آینه ی چینی تو را با زنگی اعشی چه کار، کر مادرزاد را با ناله ی سرنا چه کار
Ayneye chini to ra ba zangiye asha che kar, karre madarzad ra ba naleye sorna che kar
“ahsa” bedoune khatte kouchak bar sare “a”ye nakhost dar beyt neveshte shod, balke mahsour nagardad va dar zarorat jahate douri az[…]
-
گرم در گفتار آمد آن صنم، این الفرار، بانگ خیزا خیز آمد در عدم، این الفرار
گرم در گفتار آمد آن صنم این الفرار بانگِ خیزا خیز آمد در عدم این الفرار
صد هزاران شعله بر درْ صد هزاران مشعله، کیست بر در، کیست بر در، هم منم این، الفرار
از درون نی آن منم گویان[…]
-
اول به هزار لطف بنواخت مرا، آخِر به هزار غصّه بگداخت مرا
-
عقل دریابد تو را یا عشق یا جانِ صفا لوح محفوظت شناسد یا ملایک بر سما
عقل دریابد تو را یا عشق یا جانِ صفا لوحِ محفوظت شناسد یا ملایک بر سما
جبرئیلت خواب بیند یا مسیحا یا کلیم، چرخ شاید جای تو یا سدرهها یا منتها
طورِ موسیٰ بارها خون گشت در سودای عشق کز[…]
-
دوش خوابی دیدهام، خود عاشقان را خواب کو، کاندرون کعبه میجستم که آن محراب کو
دوش خوابی دیدهام خودْ عاشقان را خواب کو کاندرونِ کعبه میجستم که آن محراب کو
کعبهٔ جانها نه آن کعبه که چون آنجا رسی در شبِ تاریک گویی شمع یا مهتاب کو
بلکِ بنیادش ز نوری کز شعاعِ جانِ تو[…]
-
میان باغ گلِ سرخْ های و هو دارد، که بو کنید دهان مرا چه بو دارد
میان باغ گلِ سرخْ های و هو دارد که بو کنید دهانِ مرا چه بو دارد
به باغْ خود همه مستند لیک نی چون گلْ که هر یکی به قدح خورد و او سبو دارد
چو سال سالِ نشاط است[…]
-
از پگه ای یار زان عقار سمایی دِه به کفِ ما که نور دیده مایی
از پگه ای یار زان عقار سمایی دِه به کفِ ما که نور دیده مایی زانک وظیفهست هر سحر ز کف تو، دُور بگردان که آفتابِ لقایی هم به منش دِه مها مده به دگر کس، عهد و وفا کن که شهریار وفایی در تتَقِ گِردها لطیفْ هلالی، وز جهتِ دَردها لطیف دوایی دُور بگردان[…]