-
آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتهست پا، با تو بگویم حال او، برخوان اذا جاء القضا
آن خواجه را در کوی ما در گِل فرو رفته است پا با تو بگویم حالِ او بر خوان اذا جاء القضا
جبّار وار و زفت او دامن کشان میرفت او تسخر کنان بر عاشقان بازیچه دیده عشق را
بس[…]
-
چون مرا جمعی خریدار آمدند، کهنه دوزان جمله در کار آمدند
چون مرا جمعی خریدار آمدند کهنه دوزان جمله در کار آمدند
از ستیزه ریش را صابون زدند وز حسد ناشسته رخسار آمدند
همچو نغزان روز شیوه میکنند همچو چغزان شب به تکرار آمدند
شکر[…]
-
دلم همچون قلم آمد در انگشتانِ دلداری، که امشب مینویسد زی، نویسد باز فردا ری
دلم همچون قلم آمد در انگشتانِ دلداری، که امشب مینویسد زی، نویسد باز فردا ری*
قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیرِ آن، قلم گوید که تسلیمم، تو دانی من کیَم باری
گهی رویش سیه دارد گهی[…]
-
ای ساقیانِ مشفق، سودا فزود سودا، این زرد چهرگان را حمرا دهید حمرا
ای ساقیانِ مشفق، سودا فزود سودا، این زرد چهرگان را حمرا دهید حمرا ای میرِ ساقیانم ای دستگیرِ جانم، هنگام کار آمد مردانه باش مولا ای عقل و روحِ مستت آن چیست در دو دستت، پیشآر و در میان نِه، پنهان مدار جانا ای چرخْ بیقرارت وی عقل در خمارت، بگشا دمی کنارت، صفرام کرد[…]
-
هین کژ و راست میروی باز چه خوردهای بگو، مست و خراب میروی خانه به خانه کو به کو
هین کژ و راست میروی باز چه خوردهای بگو، مست و خراب میروی خانه به خانه کو به کو
با که حریف بودهای بوسه ز که ربودهای زلفِ که را گشودهای حلقه به حلقه مو به مو
نی تو حریفْ[…]
-
ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا، شاد آمدیت از سفرِ خانهٔ خدا
ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا، شاد آمدیت از سفرِ خانهٔ خدا
روز از سفر به فاقه و شبها قرارْ نی، در عشقِ حجِّ کعبه و دیدارِ مصطفا
مالیده رو و سینه در آن قبله گاهِ[…]
-
ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود، با دل مرده دلان حاجت جنگی نبود
ننگِ عالم شدن از بهرِ تو ننگی نبْوَد، با دلِ مردهدلان حاجتِ جنگی نبوَد
عشقْ شیرینی جان است و همه چاشنی است چاشنیّ و مزه را صورت و رنگی نبود
عشق شاخیست ز دریا که درآید در دل، جای دریا[…]
-
غمزهٔ عشقت بدان آرَد یکی محتاج را، کو به یک جو بر نسنجد هیچ صاحبتاج را
غمزهٔ عشقت بدان آرَد یکی محتاج را کو به یک جو بر نسنجد هیچ صاحب تاج را
اطلس و دیباج بافَد عاشق از خون جگر تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را
در دلِ عاشق کجا یابی غمِ[…]
-
به جان تو که سوگند عظیم است، که جانم بی تو در بند عظیم است
به جانِ تو که سوگندِ عظیم است که جانم بی تو در بندِ عظیم است
اگر چه خِضر سیرآب حیات است به لعلت آرزومندِ عظیم است
سخنها دارم از تو با تو بسیار ولی خاموشیم پندِ عظیم است
تا ساقیِ ما تویی به یاری کفر است و حرامْ هوشیاری
ای عقل اگرچه بس عزیزی در مست نظر مکن به خواری
گر آن داری نکو نظر کن کان کو دارد تو آن نداری*
[…]