-
کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر، هنوز خواجه در این است ریشِ خواجه نگر
کسی بگفت ز ما یا از اوست نیکی و شر، هنوز خواجه در این است ریشِ خواجه نگر عجب که خواجه به رنگی که طفل بوَد بمانْد که ریشِ خواجه سیه بود و گشت رنگ دگر بگویمت که چرا خواجه زیر و بالا گفت، بدان سبب که نگشتهاست خواجه زیر و زبر به چار پا[…]
-
مادرم بخت به دست و پدرم جود و کرَم، فرح ابن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم
مادرم بخت به دست و پدرم جود و کرَم، فرح ابن الفرح ابن الفرح ابن الفرحم هین که بَکلَربَکِ شادی به سعادت برسید پر شد این شهر و بیابان سپه و طبل و علَم گر به گرگی برسم یوسف مهروی شود، در چهی گر بروم گردد چَه باغِ ارم آنکِ باشد ز بخیلی دلِ او[…]
-
ذرّه ذرّه آفتابِ عشقْ دُردیخوار باد، مو به موی ما بدان سر جعفرِ طيّار باد
ذرّه ذرّه آفتابِ عشقْ دُردیخوار باد، مو به موی ما بدان سر جعفرِ طيّار باد ذرّهها بر آفتابت هر زمان بَر میزنند، هر که اين بر خورد از تو از تو برخوردار باد هر کجا يک تارِ مويت بر هوس سر مینهد، تارِ ما را پود باد و پودِ ما را تار باد در بيابانِ[…]
-
باده بده ساقیا عشوه و بادم مده، وز غم فردا و دی هیچ به یادم مده
باده بده ساقیا عشوه و بادم مده وز غمِ فردا و دی هیچ به یادم مده
باده از آن خمِّ مِهْ پر کن و پیشم بنِهْ گر نگشایم گِرِهْ هیچ گشادم مده
چون گذرد مِی ز سر گویم ای خوش[…]
-
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن، وقتِ آن شد که درآییم خرامان به چمن
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن، وقتِ آن شد که درآییم خرامان به چمن همه خوردند و برفتند، بقای ما باد که دل و جانِ زمانیم و سپهدارِ زمن چو تویی آب حیاتی که نمانَد باقی، چو تو باشی بتِ زیبا همه گردند شَمَن کتب العشق علینا غمرات و محن، و قضی الحجب[…]
-
در رخِ عشق نگر تا به صفتْ مرد شوی، نزدِ سردان منِشین کز دَمِشان سرد شوی
در رخِ عشق نگر تا به صفتْ مرد شوی نزدِ سردان منِشین کز دَمِشان سرد شوی از رخِ عشق بجو چیزِ دگر جز صورت کارْ آن است که با عشقْ تو هم درد شوی چون کلوخی به صفتْ تو به هوا برنپَری به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی تو اگر نشکنی آنکت بِسِرِشت[…]
-
میرسد یوسُفِ مصری، همه اقرار دهید، میخرامد چو دو صد تُنگِ شکر، بار دهید
میرسد یوسُفِ مصری، همه اقرار دهید، میخرامد چو دو صد تُنگِ شکر، بار دهید جان بدان عشق سپارید و همه روح شوید، وز پیِ صَدقه از آن رنگ به گلزار دهید جمعِ رندان و حریفان همه یکرنگ شدیم، گرُویها بستانید و به بازار دهید تا که از کفر وز ایمان بنَمانَد اثری این قدح را[…]
-
ذوق روی ترشش بین که ز صد قند گذشت، گفت بس چند بود گفتمش از چند گذشت
ذوقِ روی تُرُشش بین که ز صد قند گذشت گفت پس چند بوَد گفتمش از چند گذشت
چون چنین است صنم پند مده عاشق را آهنِ سرد چه کوبی که وی از پند گذشت
تو چه پرسیش که چونی و[…]
-
تو تا بنْشستهای بر دارِ فانی نشسته می روی و می نبينی
تو تا بنْشستهای بر دارِ فانینشسته می روی و می نبينینشسته می روی، اين نيز نيکوستاگر رويت در اين گفتن سوی اوستقصدِ جفاها نکنی ور بکنی با دلِ من وا دلِ من وا دل من وا دل من وا دل من
قصدِ جفاها نکنی ور بکنی با دلِ من وا دلِ من وا دل من وا دل من وا دل من قصد کنی بر تنِ من شاد شود دشمن من وانگه ازین خسته شود یا دل تو یا دل من واله و مجنون دل من خانهٔ پرخون دل من بهرِ تماشا چه شود رنجه شوی تا[…]