-
جانِ خاکِ آن مَهی که خداش است مشتری، آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری
جانِ خاکِ آن مَهی که خداش است مشتری، آن کس ملک ندید و نه انسان و نی پری چون از خودی برون شد او آدمی نمانْد، او راست چشمِ روشن و گوشِ پیمبری تا آدمیست آدمی و تا ملک ملک، بستهست چشمِ هر دو از آن جان و دلبری عالم به حکمِ اوست مر او[…]
-
در مجلسِ آن رُستم در عربده بنشستم، صد ساغر بشکستم، آهسته، که سرمستم
در مجلسِ آن رُستم در عربده بنشستم، صد ساغر بشکستم آهسته که سرمستم ای منکر هر زنده، خنبک زنی و خنده، ای هم خر و خربنده، آهسته که سرمستم ای عاقلِ چون لنگر، ای روت چو آهنگر، در دلبرِ ما بنگر، آهسته که سرمستم تو شخصکِ چوبينی، گر پيشترک شينی صد دجلهٔ خون بينی، آهسته[…]
-
چونکِ در باغت به زیرِ سایهٔ طوبیستم، گرم در کار آمدم، موقوفِ مطرب نیستم
چونکِ در باغت به زیرِ سایهٔ طوبیستم، گرم در کار آمدم، موقوفِ مطرب نیستم همچو سایه بر طوافم گِردِ نورِ آفتاب، گه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم گه درازم گاه کوته همچو سایه پیشِ نور، جمله فرعونم چو هستم چون نیَم موسیستم من میانِ اصبعینِ حکمِ حقّم چون قلم، در کفِ موسیٰ[…]
-
ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا، شاد آمدیت از سفرِ خانهٔ خدا
ای خان و مان بمانده و از شهر خود جدا، شاد آمدیت از سفرِ خانهٔ خدا
روز از سفر به فاقه و شبها قرارْ نی، در عشقِ حجِّ کعبه و دیدارِ مصطفا
مالیده رو و سینه در آن قبله گاهِ[…]
-
نعیمِ تو نَه از آن است که سیر گردد جان، مرا به خوانِ تو باید هزار حلق و دهان
نعیمِ تو نَه از آن است که سیر گردد جان، مرا به خوانِ تو باید هزار حلق و دهان بیا که آبِ حیاتیّ و بنده مستسقی، نه بندهراست ملامت نه لطفراست کران بیا که بحرِ معلّق تویی و من ماهی، میانِ بحرم و این بحر را که دید میان ز بحرِ توست یکی قطره آبِ[…]
-
گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم، وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم
گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم، وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم این تعلق به تو دارد سرِ رشته، مگُذار، کژ مباز ای کژِ کژباز، مکن تا نکنم گفتهای جان دهمت نانِ جُوین می ندهی، بیخبر دانیَم ار هیچ مکافا نکنم گوشِ تو تا بنَمالم نگشاید چشمت، دهمت بیمِ[…]
-
نگفتم دوش ای زینِ بخاری، که نتوانی رضا دادن به خواری
نگفتم دوش ای زینِ بخاری، که نتوانی رضا دادن به خواری در آن جانها که شکّر روید از حق، شکر باشد ز هر حسّیش جاری اگر صد خنبِ سرکه درکشد او نه تلخی بینی او را نی نزاری خدایت چون سرِ مستی ندادهست، حذر کن تا سرِ مستی نخاری از آن سر چون سر جان[…]
-
منم غرقه درونِ جویباری، نهانم میخِلَد در آبِ جاری
منم غرقه درونِ جویباری، نهانم میخِلَد در آبِ جاری اگر چه خار را من مینبینم، نِیَم خالی زخمِ خارْ باری ندانم تا چه خار است اندر این جوی، که خالی نیست جان از خار خاری تنم را بین که صورتگر ز سوزن بر او بنْگاشت هر سویی نگاری چو پیراهن برون افکندم از سر، به[…]
-
بلبل نگر که جانبِ گلزار میرود، گلگونه بین که بر رخِ گلنار میرود
بلبل نگر که جانبِ گلزار میرود، گلگونه بین که بر رخِ گلنار میرود میوه تمام گشته و بیرون شده ز خویش، منصوروار خوش به سرِ دار میرود اشکوفه برگ ساخته بهرِ نثارِ شاه، کاندر بهارِ شاه به ایثار میرود آن لالهی چو راهبِ دلسوخته به درد، در خونِ دیده غرق به کهسار میرود نُه ماه[…]
-
اگر تو عاشقِ عشقیّ و عشق را جویا، بگیر خنجرِ تیز و ببُر گلوی حیا
اگر تو عاشقِ عشقیّ و عشق را جویا، بگیر خنجرِ تیز و ببُر گلوی حیا بدانکِ سدّ عظیم است در روشْ ناموس، حدیثِ بیغرض است این، قبول کن به صفا هزار گونه جنون از چه کرد آن مجنون، هزار شید برآورد آن گزینشیدا گهی قباش درید و گهی به کوه دوید، گهی ز زهر چشید[…]