-
گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی، و آنکِ نفی محض باشد گر چه اثباتی کنی
گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی، و آنکِ نفیِ محض باشد گر چه اثباتی کنی آنکِ او ردّ دل است از بَد درونیهای خویش، گر نفاقی پیشش آری یا که طاماتی کنی ور تو خود را از بدِ او کور و کر سازی دمی، مدح سرِّ زشتِ او یا ترکِ زلّاتی کنی[…]
-
سرمایهی عقل سِرِّ دیوانگی است، دیوانهی عشق مردِ فرزانگی است
-
سرگشته دلا به دوست از جان راهیست، ای گم شده آشکار و پنهان راهیست
-
سرگشته چو آسیای گردان کنمت، بیسر گردان چو گوی گردان کنمت
-
وقتِ آن شد که ز خورشید ضیایی برسد، سوی زنگیِّ شب از رومْ لوایی برسد
وقتِ آن شد که ز خورشید ضیایی برسد، سوی زنگیِّ شب از رومْ لوایی برسد به برهنه شدهٔ عشقْ قبایی بدهند، وز شکرخانهٔ آن دوست نوایی برسد این همه کاسهٔ زرّین ز برِ خوانِ فلک، بهرِ آن است که یک روز صلایی برسد بره و خوشهٔ گردون ز برای خورِش است، تا ز خرمنگهِ آن[…]
-
این جمله شرابهای بی جام کهراست، ما مرغِ گرفتهایم، این دام کهراست
-
از بتِ با خبر من خبری می رسدم، وز لبِ چون شکرِ او شکری می رسدم
از بتِ با خبر من خبری می رسدم، وز لبِ چون شکرِ او شکری می رسدم شکر اندر شکر اندر شکر است، شکری در دهن است و دگری می رسدم هر دم از گلشنِ او طرفه گلی می سِکِلم، هر زمان تازه گل از شاخِ تری می رسدم خیره از عشقِ ویَم کز هوسش هر[…]
-
من بندهٔ آن عقل کز او مجنون شد، صد جان ارزد دلی کز او پر خون شد
-
گر تو بنمیخسپی بنْشین تو که من خفتم، تو قصّهٔ خود می گو من قصّهٔ خود گفتم
گر تو بنمیخُسپی بنْشین تو که من خفتم، تو قصّهٔ خود می گو من قصّهٔ خود گفتم بس کردم از دَستان زیرا مَثَلِ مَستان از خواب به هر سویی می جنبم و می افتم من تشنهٔ آن یارم گر خفته و بیدارم، با نقشِ خیالِ او همراهم و هم جفتم چون صورت آیینه من تابع[…]
-
دوش آمد پیلِ ما را باز هندُستان به یاد، پردهٔ شب میدرید او از جنون تا بامداد
دوش آمد پیلِ ما را باز هندُستان به یاد، پردهٔ شب میدرید او از جنون تا بامداد دوش ساغرهای ساقی جمله مالامال بود، ای که تا روزِ قیامت عمرِ ما چون دوش باد بادهها در جوش از او و عقلها بیهوش از او، جزو و کلّ و خار و گل از روی خوبش باد شاد[…]