-
بر یکی بوسه حق استت که چنان میلرزی، ز آنکِ جان است و پیِ دادن جان میلرزی
بر یکی بوسه حق استت که چنان میلرزی، ز آنکِ جان است و پیِ دادن جان میلرزی از دم و دمدمه آیینهٔ دل تیره شود، جهتِ آیِنه بر آینهدان میلرزی این جهانْ روز و شب از خوف و رجا لرزان است، چونکِ تو جانِ جهانی چو جهان میلرزی چون قماشاتِ تو اندر همه بازار کهراست،[…]
-
آمد مهِ ما مستی، دستی فلکا دستی، من نیست شدم باری در هست یکی هستی
آمد مهِ ما مستی، دستی فلکا دستی، من نیست شدم باری در هست یکی هستی از یک قدح و از صد دل مست نمیگردد، گر باده اثر کردی در دلْ تن از او رستی بارِ دگر آوردی زان مِی که سحر خوردی، پُر میدهیَم گر نی این شیشه بنشکستی بر جامِ من از مستی سنگی[…]
-
عجب آن دلبرِ زیبا کجا شد، عجب آن سروِْ خوشبالا کجا شد
عجب آن دلبرِ زیبا کجا شد، عجب آن سروِْ خوشبالا کجا شد میانِ ما چو شمعی نور میداد، کجا شد ای عجب بی ما کجا شد دلم چون برگ میلرزد همه روز، که دلبر نیمشب تنها کجا شد برو بر ره بپرس از رهگذرْیان، که آن همراهِ جانافزا کجا شد برو در باغ پرس از[…]
-
ای یار گرمدار و دلارام گرمدار، پیشآ به دستِ خویش سرِ بندگان بخار
ای یار گرمدار و دلارام گرمدار، پیشآ به دستِ خویش سرِ بندگان بخار خاکِ تو ایم و تشنهٔ آب و نباتِ تو، در خاکِ خویش تخمِ سخا و وفا بکار تا بردمد ز سینه و پهنای این زمین آن سبزههای نادر و گلهای پُرنگار وز هر چَهی برآید از عکس روی تو سرمست یوسُفی قمرینرویِ[…]
-
طیب الله عیشکم لا اوحش الله من ابی، لست انسی احبتی والجفا لیس مذهبی
طیب الله عیشکم لا اوحش الله من ابی، لست انسی احبتی والجفا لیس مذهبی سایه بر بندگان فکن که تو مهتاب هر شبی، سخنی گو، خمش مکن که به غایت شکر لبی ما تسلیت عنکم ما نسینا حقوقکم، نصب عینی خیالکم لیس حسناه یختبی جان سوار است و فارسی، خرِ تن زیرِ رانِ او، زشت[…]
-
مرا چون ناف بر مستی بریدی ز من چه ساقیا دامن کشیدی
مرا چون ناف بر مستی بریدی ز من چه ساقیا دامن کشیدی چنین عشقی پدید آری به هر دم، پدید آرندهای چون ناپدیدی دهل پیدا دهلزن چونست پنهان، زهی قفل و زهی این بیکلیدی جنونِ طُرفه پیدا گشت در جان، جنون را عقلها کرده مُریدی هزاران رنگ پیدا شد از آن خُم، منزّه از کبودیّ[…]
-
بیا بوسه به چند است از آن لعلِ مثمّن، اگر بوسه به جانیست فریضه است خریدن
بیا بوسه به چند است از آن لعلِ مثمّن، اگر بوسه به جانیست فریضه است خریدن چو آن بوسهٔ پاک است نه اندر خورِ خاک است، شوم جانِ مجرّد برون آیم از این تن مرا بحرِ صفا گفت که کامی نرسد مفت، گر آن گوهر با توست صدف را هله بشکن پی بوسهٔ گُل را[…]
-
گرت هست سرِ ما سر و ریش بجنبان، وگر عاشقِ شاهی روان باش به میدان
گرت هست سرِ ما سر و ریش بجنبان، وگر عاشقِ شاهی روان باش به میدان صلا روزِ وصال است، همه جاه و جمال است، همه لطف و کمال است زهی نادره سلطان کجایی تو کجایی، نه از حلقه مایی، وگر خود به بهشتی چه خوش باشد بیجان یکی چرب زبانی یکی جان و جهانی، از[…]
-
هر چند بیگه آیی بیگاهخیزِ مایی، ای خواجه خانه بازآ، بیگاه شد، کجایی
هر چند بیگه آیی بیگاهخیزِ مایی، ای خواجه خانه بازآ، بیگاه شد، کجایی برگِ قفس نداری، جز ما هوس نداری، یکتا چو کس نداری برخیز از دوتایی جان را به عشق واده، دل بر وفای ما نِه، در ما رَوی تو را بِهْ، کز خویشتن برآیی بگذر ز خشک و از تر بازآ به خانه[…]
-
آمدم من بی دل و جان ای پسر، رنگ من بین نقشْ برخوان ای پسر
آمدم من بی دل و جان ای پسر، رنگ من بین نقشْ برخوان ای پسر نی، غلط، من نامدم تو آمدی، در وجودِ بنده پنهان ای پسر همچو زر یک لحظه در آتش بخند تا ببینی بختِ خندان ای پسر در خراباتِ دلم اندیشههاست، در هم افتاده چو مستان ای پسر پایْ دار و شور[…]