-
دوش می گفت جانم کـای سپهر معظم، بس معلقزنانی شعلهها اندر اشکم
دوش می گفت جانم کـای سپهر معظم، بس معلقزنانی شعلهها اندر اشکم بیگنه بیجنایت گردشی بینهایت بر تنت در شکایت نیلیی رسمِ ماتم گه خوش و گاه ناخوش چون خلیل اندر آتُش هم شه و هم گداوش چون براهیمِ ادهم صورتت سهمناکی حالتت دردناکی، گردش آسیاها داری و پیچِ ارقم گفت چرخِ مقدّس چون نترسم[…]
-
الا يا مالکا رق الزمان، الا يا ناسخا، حسن الغوانی
الا يا مالکا رق الزمان، الا يا ناسخا، حسن الغوانی الا من لطفه ماء زلال، و ما فی الکون ظرف کالاوانی سجود کل اوج او حضيض، به شمس الدين سلطان المعانی الا تبريز بشراک دواما، و صار ساجديک المشرقان ظل الله تبريزا بظل، تضعضع من تصوره جنانی تعالی عن مديحی، قد تعالی، ولکن ليس صبر[…]
-
ای دلِ رفته ز جا بازْ مَیا، به فنا ساز و در این ساز میا
ای دلِ رفته ز جا بازْ مَیا، به فنا ساز و در این ساز میا روح را عالمِ ارواح بِهْ است، قالب از روح بپرداز میا اندر آبی که بدو زنده شد آب خویش را آب درانداز میا آخرِ عشق بِهْ از اوّلِ اوست، تو ز آخر سوی آغاز میا تا فسرده نشوی همچو جماد،[…]
-
ای نور چَشم و دلها چون چشمِ پیشوایی، وی جانْ بیازموده کورا تو جانفزایی
ای نورِ چَشم و دلها چون چشمِ پیشوایی، وی جانْ بیازموده کورا تو جانفزایی هرجا که روی آورْد جان روی در تو دارد، گرچه که می نداند ای جان که تو کجایی هر جانبی که هستی در دعوت الستی، مستی دهی و هستی در جود و در عطایی در دل نهی امانی هر سوش میکشانی،[…]
-
ای ساقیانِ مشفق، سودا فزود سودا، این زرد چهرگان را حمرا دهید حمرا
ای ساقیانِ مشفق، سودا فزود سودا، این زرد چهرگان را حمرا دهید حمرا ای میرِ ساقیانم ای دستگیرِ جانم، هنگام کار آمد مردانه باش مولا ای عقل و روحِ مستت آن چیست در دو دستت، پیشآر و در میان نِه، پنهان مدار جانا ای چرخْ بیقرارت وی عقل در خمارت، بگشا دمی کنارت، صفرام کرد[…]
-
نور فلک است این تن خاکی ما، رشک ملک آمدهست این چالاکی ما
-
مولای انا التائب و مما سلفا، هل یقبل عذر عاشق قد تلفا
-
آن وقت آمد که ما به تو پردازیم، مر جان تو را خانهٔ آتش سازیم
-
مانده شدم از گفتن تا تو برِ ما مانی، خویشِ من و پیوندی، نی همره و مهمانی
مانده شدم از گفتن تا تو برِ ما مانی، خویشِ من و پیوندی، نی همره و مهمانی شیریست که میجوشد خونیست نمیخسبد، خربنده چرا گشتی، شهزادهٔ ارکانی زر دارد و زر بدْهد زین واخَرَدت این دم، آن کس که رهانید از بسیار پریشانی اشتر ز سوی بیشه بیجهد نمیآید، کِی آمدهای ای جان زان خاک[…]
-
ای باغ همیدانی کز بادِ که رقصانی، آبستنِ میوهستی سرمستِ گلستانی
ای باغ همیدانی کز بادِ که رقصانی، آبستنِ میوهستی سرمستِ گلستانی این روح چرا داری گر زآنکِ تو این جسمی، وین نقش چرا بندی گر زآنکِ همه جانی جان پیشکشت چهبْوَد، خرما به سوی بصره، وز گوهر چون گویم چون غیرتِ عمّانی عقلا ز قیاسِ خود زین رو تو زَنَخ می زن، زان رو تو[…]