-
بارِ دگر آن دلبرِ عیّار مرا یافت، سرمست همی گشت به بازار مرا یافت
بارِ دگر آن دلبرِ عیّار مرا یافت، سرمست همی گشت به بازار مرا یافت پنهان شدم از نرگسِ مخمور مرا دید، بگریختم از خانهٔ خمّار مرا یافت بگریختنم چیست کز او جان نبرد کس، پنهان شدنم چیست چو صد بار مرا یافت گفتم که در انبوهی شهرم که بیابد، آن کس که در انبوهی اسرار[…]
-
دانی که چه میگوید این بانگ رباب، اندر پی من بیا و ره را دریاب
-
زو فراموش شدت بندگی و خدمت من، بی وفا نیستی آخِر مکن ای جانِ چمن
زو فراموش شدت بندگی و خدمت من، بی وفا نیستی آخِر مکن ای جانِ چمن خود یکی روز نگفتی که مرا یاری بود، زود بستی ز من و نام من ای دوستدهن سخنانی که بگفتیم چو شیر و چو شکر، وان حریفی که نمودیم پی خمر و لبن من ز مستیِّ تو گر زانکِ شکستم[…]
-
بغداد همان است كه دیدیّ و شنیدی، رُو دلبر نو جوی، چه دربند قدیدی
بغداد همان است كه دیدیّ و شنیدی، رُو دلبر نو جوی، چه در بند قدیدی زین دیگِ جهان یك دو سه كفگیر بخوردی، باقی همه دیگ آن مزه دارد كه چشیدی الله مراد لی والله مریدی، فرقت علی الله عتیقی و جدیدی من فرش شدم زیرِ قدمهای قضاهاش، خود را نكشد فرش ز پاكیّ و[…]
-
صد خمار است و طرب در نظر آن دیده، که در آن روی نظر کرده بوَد دزدیده
صد خمار است و طرب در نظرِ آن دیده، که در آن روی نظر کرده بوَد دزدیده صد نشاط است و هوس در سرِ آن سرمستی که رخِ خود به کفِ پاش بوَد مالیده عشوه و مکرِ زمانه نپذیرد گوشی که سلام از لبِ آن یار بود بشنیده پیچ زلفش چو ندیدی تو برو معذوری،[…]
-
معشوقهٔ ما کران نگیرد هرگز، وین شمع و چراغ ما نمیرد هرگز
-
تو کهای در این ضمیرم که فزونتر از جهانی، تو که نکتهٔ جهانی ز چه نکته میجهانی
تو کهای در این ضمیرم که فزونتر از جهانی، تو که نکتهٔ جهانی ز چه نکته میجهانی تو کدام و من کدامم تو چه نام و من چه نامم، تو چه دانه من چه دامم که نه اینی و نه آنی تو قلم به دست داری و جهان چو نقش پیشت، صفتیش مینگاری صفتیش میستانی[…]
-
من پیش از این میخواستم گفتارِ خود را مشتری، و اکنون همیخواهم ز تو کز گفتِ خویشم واخری
من پیش از این میخواستم گفتارِ خود را مشتری، و اکنون همیخواهم ز تو کز گفتِ خویشم واخری بتها تراشیدم بسی بهرِ فریبِ هر کسی، مستِ خلیلم من کنون سیر آمدم از آزری آمد بتی بی رنگ و بو دستم معطل شد بدو، استادِ دیگر را بجو بهرِ دکان بتگری دکّان ز خود پرداختم، انگازها[…]
-
مندیش از آن بتِ مسیحایی، تا دل نشود سقیم و سودایی
مندیش از آن بتِ مسیحایی، تا دل نشود سقیم و سودایی لاحول کن و رهِ سلامت گیر، مندیش از آن جمال و زیبایی فرصت ز کجا که تا کنی لاحول، چون نیست از او دمی شکیبایی ماهی ز کجا شکیبد از دریا، یا طوطیِ روح از شکرخایی چون دین نشود مشوّش و ایمان، زان زلفِ[…]
-
دلم همچون قلم آمد در انگشتانِ دلداری، که امشب مینویسد زی، نویسد باز فردا ری
دلم همچون قلم آمد در انگشتانِ دلداری، که امشب مینویسد زی، نویسد باز فردا ری*
قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیرِ آن، قلم گوید که تسلیمم، تو دانی من کیَم باری
گهی رویش سیه دارد گهی[…]