-
من دم نزنم لیک دمِ نحن نفخنا در من بدمد ناله رسد تا به ثریّا
من دم نزنم لیک دمِ نحن نفخنا در من بدمد ناله رسد تا به ثریّا این نای تنم را چو ببرّید و تراشید، از سوی نیستانِ عدم عزّ تعالا دل یکسر نِی بود و دهان یکسر دیگر، آن سر ز لبِ عشق همی بود شکرخا چون از دمِ او پر شد و از دو لبِ[…]
-
سوی باغِ ما سفر کن بنگر بهار باری، سوی یارِ ما گذر کن بنگر نگار باری
سوی باغِ ما سفر کن بنِگر بهارْ باری، سوی یارِ ما گذر کن بنگر نگار باری نرسی به بازِ پرّان، پی سایهاش همی دو، به شکارگاهِ غیب آ بنگر شکار باری به نظاره و تماشا به سواحل آ و دریا، بسِتان ز اوج موجش دُرِ شاهوار باری چو شکار گشت باید به کمندِ شاه اولی،[…]
-
ای بیتو محال جانفزایی، وی در دل و جانِ ما، کجایی
ای بی تو محالْ جانفزایی، وی در دل و جانِ ما، کجایی گر نیم شبی زنان و گویان سرمست ز کوی ما درآیی جان پیش کَشیم و جان چه باشد، آخر نه تو جان جان مایی در بامِ فلک درافتد آتش، گر بر سرِ بامِ خود برآیی با روی تو کیست قرصِ خورشید تا لاف[…]
-
صنما چنان لطیفی که به جانِ ما درآیی، صنما به حقِّ لطفت که میانِ ما درآیی
صنما چنان لطیفی که به جانِ ما درآیی، صنما به حقِّ لطفت که میانِ ما درآیی تو جهانِ پاک داری، نه وطن به خاک داری، چه شود اگر زمانی به جهانِ ما درآیی تو لطیف و بینشانی ز نهانها نهانی، بفروزد این نهانم چو نهانِ ما درآیی چو تو راست ای سلیمان همگی زبانِ مرغان،[…]
-
بیا، مگریز شیران را، گریزانی بوَد خامی، بگو نار ولا عار، که مردن بِهْ ز بدنامی
بیا، مگریز شیران را، گریزانی بوَد خامی، بگو نار ولا عار، که مردن بِهْ ز بدنامی چو حلّهٔ سبز پوشیدند عامهٔ باغ آمد گل، قبا را سرخ کرد از خون ز ننگِ کسوتِ عامی لباسِ لاله نادرتر که اسود دارد و احمر، گریبانش بوَد شمسی و دامانش بوَد شامی دهان بگشاد بلبل گفت به غنچه[…]
-
یک جام ز صد هزار جان بِه، برخیز و قماشِ ما گرو نِه
یک جام ز صد هزار جان بِه، برخیز و قماشِ ما گرو نِه ما از خودِ خویش توبه کردیم، ما هیچ نمیرویم از این دِه یک رنگ کند شرابِ ما را تا هر دو یکی شود کِه و مِه درویش ز خویشتن تهی شد، پُر دِه تو شرابِ فقرْ پر ده برخیز و به زِه[…]
-
دیدی که چه کرد آن یگانه، برساخت پریر یک بهانه
دیدی که چه کرد آن یگانه، برساخت پریر یک بهانه ما را و تو را کجا فرستاد، او مانْد و دو سه پریِّ خانه ما را بفریفت، ما چه باشیم، با آن حرکات ساحرانه آن سلسله کو به دست دارد بربندد گردنِ زمانه از سنگ برون کشید مکری، شاباش زهی شِکر فسانه بست او گرهی[…]
-
آمد مه و لشکر ستاره، خورشید گریخت یکسواره
آمد مه و لشکر ستاره، خورشید گریخت یکسواره آن مه که ز روز و شب برون است کو چشم که تا کند نظاره چشمی که مناره را نبیند چون بیند مرغ بر مناره ابر دل ما ز عشق این مه گه گردد جمع و گاه پاره چون عشق تو زاد حرص تو مرد، بیکار شوی[…]
-
ای دیدهٔ راست راستدیده، چون دیدهٔ تو کجاست دیده
ای دیدهٔ راست راستدیده، چون دیدهٔ تو کجاست دیده آن قطرهٔ بیوفا چه دیدهست، بحر گهرِ وفاست دیده اجری خورِ توتیا چه بیند، اجری دِهِ توتیاست دیده ای آنکِ ز روز و شب برونی، روز و شب مر تو راست دیده در پرتو آفتابِ رویت در رقص چو ذرّههاست دیده بُد بیتو دو دیده دشمنِ[…]
-
چنان مست است از آن دَم جانِ آدم، که نشناسد از آن دم جان آدم
چنان مست است از آن دَم جانِ آدم، که نشناسد از آن دم جان آدم ز شورِ اوست چندین جوشِ دریا، ز سرمستیِّ او مست است عالم زهی سردِه که گردن زد اجل را، که تا دنیا نبیند هیچ ماتم شرابِ حق حلال اندر حلال است، مِیِ خنبِ خدا نبوَد محرّم از این باده جوان[…]