-
چندان بدویدهام پس دل بی جان، آنجا که نه من بودم و نی کون و مکان
-
ای قلب و درست را روایی، پیش تو كه زفتْ كیمیایی
ای قلب و درست را روایی، پیشِ تو كه زفتْ كیمیایی در رهْ خرِ بد ز اسبِ رهوار از فضلِ تو كرده پیشپایی گر پای سگی رهِ تو كوبد، بر شیر وغاش برفزایی در عشقِ تو پاشكستگانند، دارند امید پرگشایی در تو مگسی چو دل ببندد یابد ز درت پرِ همایی فضل تو علیٰ هین[…]
-
رخها بنگر تو زعفرانی، کز درد همیدهد نشانی
رخها بنگر تو زعفرانی، کز درد همیدهد نشانی شهری بنگر ز درد رنجور چون باغ به موسم خزانی این درد ز غصّهٔ فراق است از هیبت حکم آسمانی بیم است فلک سیاه گردد از آتش و نالهٔ نهانی دوزخ بنگر که سر برآورد ناگه ز میان شادمانی برخاست غریو جان ز هر سو، هان ای[…]
-
از بامدادان ساغری پر کرد خوش خمّارهای، چون فرقدی عرعر-قدی شکّرلبی مهپاره ای
از بامدادان ساغری پر کرد خوش خمّارهای، چون فرقدی عرعر-قدی شکّرلبی مهپارهای آن نرگسِ سرمستِ او و آن طرّهٔ چون شستِ او، وآن ساغری در دستِ او هر چارهٔ بیچارهای چنگ از شمال و از یمین اندر برِ حورانِ عین، در گلشنی پر یاسمین بر چشمهای فوّارهای ای ساقی شیرینصلا جانِ علیٰ و بوالعلا، بر[…]
-
مجموع تن و قالب خود را بنگر، جوقی مستند خفته بر همدیگر
-
زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا، چه نغز است و چه خوب است چه زیباست خدایا
زهی عشق زهی عشق که ماراست خدایا، چه نغز است و چه خوب است چه زیباست خدایا از آن آبِ حیات است که ما چرخزنانیم، نه از کفّ و نه از نای نه دفهاست خدایا یقین گشت که آن شاه در این عُرس نهان است، که اسبابِ شکرریز مهیّاست خدایا به هر مغز و دماغی[…]
-
چه دلشادم به دلدارِ خدایی، خدایا تو نگهدار از جدایی
چه دلشادم به دلدارِ خدایی، خدایا تو نگهدار از جدایی بیا ای خواجه بنْگر یار ما را، چو از اصحاب و از یاران مایی بدان شرطی که با ما کژ نبازی وگر بازی تو با ما برنیایی دغایانی که با جسمِ چو پیلند، سوار اسبِ فرهنگ و کیایی پیاده گشته و رخ زرد ماندند ز[…]
-
ای شاه تو ترکی، عجمیوار چرایی، تو جان و جهانی تو و بیمار چرایی
ای شاه تو ترکی، عجمیوار چرایی، تو جان و جهانی تو و بیمار چرایی گلزار چو رنگ از صدقاتِ تو ببردند، گلزار بده زان رخ و پرخار چرایی الحق تو نگفتی و دَمِ بادهٔ او گفت، ای خواجهٔ منصور تو بر دار چرایی در غار فُتَم چون دل و دلدار حریفند، دلدار چو شد ای[…]
-
من بندهٔ آن قوم که خود را دانند، هر دم دلِ خود را ز غلط برهانند
-
دعا گوییست کار من، بگویم تا نطَق دارم، قبول تو دعاها را بر آن باری چه حق دارم
دعا گوییست کار من، بگویم تا نطَق دارم، قبول تو دعاها را بر آن باری چه حق دارم به گرد شمعِ سمعِ تو دعاها ام همیگردد، از آن چون پرّ پروانه دعای محترق دارم به دارالکُتْبِ حاجاتم درآ که بهر اصغایت صحف فوق صحف دارم ورق زیر ورق دارم سرم در چرخ کِی گنجد که[…]