-
چو در عهد و وفا دلدار مایی، چو خوانیمت چرا دلوار نایی
چو در عهد و وفا دلدار مایی، چو خوانیمت چرا دلوار نایی چو الحمدت همی خوانیم پیوست، که چون الحمد دفع رنجهایی درآ در سینهها کآرامِ جانی، درآ در دیدها که توتیایی فرو کن سر ز روزنهای دلها که چاره نیست هیچ از روشنایی چو عقلی، بیتو دیوانه شود مرد، چو جانی، کس نمیداند کجایی[…]
-
باز شكستند خلقْ سلسله یا مسلمین، باز درافكند عشقْ غلغله یا مسلمین
باز شكستند خلقْ سلسله یا مسلمین، باز درافكند عشقْ غلغله یا مسلمین دشمنِ جانهای ماست دوستیِ دوستان، مادرِ فتنه شدهست حامله یا مسلمین آفتِ عالم شدهست ماهرخی زهرهسوز، فتنهٔ آدم شدهست سنبله یا مسلمین لاف ز شه میزند سكّه ز مه میزند، بر سرِ ره میزند قافله یا مسلمین ای شده شب روزِ ما زآنكِ[…]
-
غرّه مشو گر ز چرخ کارِ تو گردد بلند، زانک بلندت کند تا بتواند فکند
غرّه مشو گر ز چرخ کارِ تو گردد بلند، زانک بلندت کند تا بتواند فکند قطرهٔ آبِ منی کز حَیَوان میزهد لایقِ قربان نشد تا نشد آن گوسفند تودهٔ ذرّاتِ ریگ تا نشود کوهِ سخت، کس نزند بر سرش بیهُده زخمِ کلند تا نشود گردنی گردنِ کس غُل ندید، تا نشود پا روان کس نشود[…]
-
کشتی که به دریای روان میگذرد، میپندارد که نیستان میگذرد
-
خواب آمد و در چَشم نبُد موضع خواب، زیرا ز تو چشم بود پر آتش و آب
-
چندان بنالم نالهها چندان برآرَم رنگها تا برکَنم از آیْنهٔ هر منکری من زنگها
چندان بنالم نالهها چندان برآرَم رنگها تا برکَنم از آیْنهٔ هر منکری من زنگها بر مرکبِ عشقِ تو دل میراند و این مرکبش در هر قدم میبگذرد زان سوی جان فرسنگها بنْما تو لعلِ روشنت بر کوری هر ظلمتی، تا بر سرِ سنگیندلان از عرش بارد سنگها با این چنین تابانیَت دانی چرا منکر شدند،[…]
-
ای نور دل و دیده و جانم، چونی، وی آرزوی هر دو جهانم، چونی
-
این نیست رهِ وصل که پنداشتهای، این نیست جهانِ جان که بگذاشتهای
-
ای نفْس، عجب که با دلم همنفسی، من بندهٔ آن صبح که خندان برسی
-
چو شب شد جملگان در خواب رفتند، همه چون ماهیان در آب رفتند
چو شب شد جملگان در خواب رفتند، همه چون ماهیان در آب رفتند دو چَشمِ عاشقان بیدار تا روز، همه شب سوی آن محراب رفتند چو ایشان را حریف از اندرون است، چه غم دارند اگر اصحاب رفتند همه در غصّه و در تاب و عشّاق به سوی طرّهٔ پرتاب رفتند همه اندر غمِ اسباب[…]