-
باده بده باد مده وز خودمان یاد مده، روزِ نشاط است و طرب، برمنِشین، داد مده
باده بده باد مده وز خودمان یاد مده، روزِ نشاط است و طرب، برمنِشین، داد مده آمدهام مستِ لقا کشتهٔ شمشیر فنا، گر نه چنینم تو مرا هیچ دلِ شاد مده خواجه تو عارف بُدهای، نوبتِ دولت زدهای، کاملِ جان آمدهای، دست به استاد مده در دِهِ ویرانهٔ تو گنج نهان است ز هو، هین[…]
-
ز بُردابردِ عشقِ او چو بشنید این دلِ پاره، برآمد از وجودِ خویش و هر دو کّـون یکباره
ز بُردابردِ عشقِ او چو بشنید این دلِ پاره، برآمد از وجودِ خویش و هر دو کّـون یکباره به بحرِ نیستی درشد، همه هستی محقّر شد، به ناگه شعلهای برشد شگرف از جانِ خونخواره کجا اسراربین آمد دمی کز کِبر و کین آمد، حیاتی کز زمین آمد بوَد در بحرِ بیچاره الا ای جانِ انسانی،[…]
-
یکی ماهی همیبینم برون از دیده در دیده، نه او را دیدهای دیده نه او را گوش بشنیده
یکی ماهی همیبینم برون از دیده در دیده، نه او را دیدهای دیده نه او را گوش بشْنیده زبان و جان و دل را من نمیبینم مگر بیخود، از آن دم که نظر کردم در آن رخسار دزدیده گر افلاطون بدیدستی جمال و حُسنِ آن مه را، ز من دیوانهتر گشتی ز من بتّر بشوریده[…]
-
ننگ عالم شدن از بهر تو ننگی نبود، با دل مرده دلان حاجت جنگی نبود
ننگِ عالم شدن از بهرِ تو ننگی نبْوَد، با دلِ مردهدلان حاجتِ جنگی نبوَد
عشقْ شیرینی جان است و همه چاشنی است چاشنیّ و مزه را صورت و رنگی نبود
عشق شاخیست ز دریا که درآید در دل، جای دریا[…]
-
توبهٔ من درست نیست، خموش، منِ بیتوبه را به كس مفروش
توبهٔ من درست نیست، خموش، منِ بیتوبه را به كس مفروش بندهٔ عیبناك را بمَران، رحمتِ خویش را از او بمَپوش تو سمیعِ ضمیر و فكری و ما، لب ببسته همیزنیم خروش هر غم و شادیی كه صورت بست پیشِ تصویرِ توست خدمتِ كوش نقشِ تسلیم گشته پیشِ قلم، گه پلنگش كنی و گاهی موش[…]
-
روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن، زلفِ او دعوی کند کاینَک رَسَنبازی، رسن
روی او فتوی دهد کز کعبه بر بتخانه زن، زلفِ او دعوی کند کاینَک رَسَنبازی، رسن عقل گوید گوهرم، گوهر شکستن شرط نیست، عشق گوید سنگِ ما بستان و بر گوهر بزن سنگِ ما گوهر شکست و حیف هم بر سنگِ ماست، حیف هم بر روح باشد گر شدش قربانْ بدن این نَه بس دل[…]
-
ساقیا گردان کن آخِر آن شرابِ صاف را، محو کن هست و عدم را، بَردَران این لاف را
ساقیا گردان کن آخِر آن شرابِ صاف را، محو کن هست و عدم را، بَردَران این لاف را آن مِیی کز قوّت و لطف و رواقی و طرب، برکَند از بیخ هستیِّ چو کوهِ قاف را در دماغ اندر ببافد خمرِ صافی تا دماغ، در زمان بیرون کند جولاهِ هستیباف را آن مِیی کز ظلم[…]
-
غمزهٔ عشقت بدان آرَد یکی محتاج را، کو به یک جو بر نسنجد هیچ صاحبتاج را
غمزهٔ عشقت بدان آرَد یکی محتاج را کو به یک جو بر نسنجد هیچ صاحب تاج را
اطلس و دیباج بافَد عاشق از خون جگر تا کشد در پای معشوق اطلس و دیباج را
در دلِ عاشق کجا یابی غمِ[…]
-
نسیم الصبح جد بالابتشار، و بشر حین یأتی بانتشار
نسیم الصبح جد بالابتشار، و بشر حین یأتی بانتشار و اتحفنی لباس الجد منه، فانی من لباس الجد عاری فقد احرقت فی صد و بعد، بنار لاتسلنی ای نار اما تصغی الی قلب حریق، ینادی یا حذاری یا حذاری و مما خان بی دهر قتول، و ما قدحان لی ادراک ثاری اذا ما فیک افنی[…]
-
چو به شهرِ تو رسیدم تو ز من گوشه گُزیدی، چو ز شهرِ تو برفتم به وداعیم ندیدی
چو به شهرِ تو رسیدم تو ز من گوشه گُزیدی، چو ز شهرِ تو برفتم به وداعیم ندیدی تو اگر لطف گزینی و اگر بر سرِ کینی، همه آسایشِ جانی همه آرایشِ عیدی سببِ غیرتِ توست آنکِ نهانی و اگر نی همه خورشیدِ عیانی که ز هر ذرّه پدیدی تو اگر گوشه بگیری تو جگرگوشه[…]