-
اي صوفيانِ عشق بدرّيد خرقهها، صد جامه ضرب کرد گل از لذّتِ صبا
اي صوفيانِ عشق بدرّيد خرقهها، صد جامه ضرب کرد گل از لذّتِ صبا کز يار دور مانْد و گرفتارِ خار شد، زين هر دو درد رَست گل از امرِ ايتيا از غيب رو نمود صلایی زد و برفت، کاين راه کوته است گرت نيست پا روا من هم خموش کردم و رفتم عقيبِ گل، از[…]
-
گنجینهی اسرار الهی ماییم، بحرِ درّ نامتناهی ماییم
-
گویم سخنِ لبِ تو یا نی، ای لعلِ لبِ تو را بها نی
گویم سخنِ لبِ تو یا نی، ای لعلِ لبِ تو را بها نی ای گفتهای ما غلامِ آن دم کانجا همگی تویی و ما نی این جا که منم بجز خطا نی، و آنجا که تویی بجز عطا نی این جا گفتن ز روی جسم است، و آن جا همه هستی است، جا نی سیّاره[…]
-
من اگر نالم اگر عذر آرَم پنبه در گوش کند دلدارم
من اگر نالم اگر عذر آرَم پنبه در گوش کند دلدارم هر جفایی که کند میرسدش، هر جفایی که کند بردارم گر مرا او به عدم انگارد، ستمش را به کرم انگارم داروی دردِ دلم دردِ وی است، دل به دردش ز چه رو نسپارم عزّت و حرمتم آنگه باشد که کند عشقِ عزیزش خوارم[…]
-
مستِ مِیِ عشق را حیا نی، وین بادهٔ عشق را بها نی
مستِ مِیِ عشق را حیا نی، وین بادهٔ عشق را بها نی آن عشق چو بزم و باده جان را می نوشد و ممکنِ صلا نی با عقل بگفت ماجراها، جان گفت که وقت ماجرا نی از روح بجُستم آن صفا گفت آن هست صفا ولی ز ما نی گفتم که مکن نهان از این[…]
-
به شکرخنده اگر میببَرَد دل ز کسی، میدهد در عوضش جانِ خوشی بوالهوسی
به شکرخنده اگر میببَرَد دل ز کسی، میدهد در عوضش جانِ خوشی بوالهوسی گه سحر حمله برَد بر دو جهان خورشیدش، گه به شب گشت کند بر دل و جان چون عَسَسی گه بگوید که حذر کن شهِ شطرنج منم، بیدَقی گر ببری من برَم از تو فرَسی طوطیانند که خود را بکُشند از غیرت،[…]
-
ز هدهدانِ تفکّر چو دررسید نشانش، مراست ملکِ سلیمان چو نقد گشت عیانش
ز هدهدانِ تفکّر چو دررسید نشانش مراست ملکِ سلیمان چو نقد گشت عیانش پری و دیو نداند ز تختگاهِ بلندش، که تختِ او نظر است و بصیرت است جهانش زبانِ جملهٔ مرغان بداند او به بصیرت، که هیچ مرغ نداند به وهمِ خویش زبانش نشانِ سکّهٔ او بین به هر درست که نقد است، و[…]
-
جانِ من است او هِی مزنیدش، آنِ من است او هی مبریدش
جانِ من است او هِی مزنیدش، آنِ من است او هی مبریدش آبِ من است او نانِ من است او، مثل ندارد باغِ امیدش باغ و جنانش آبِ روانش، سرخی سیبش سبزی بیدش متّصل است او، معتدل است او، شمعِ دل است او، پیش کشیدش هر که ز غوغا وز سرِ سودا سر کشد این[…]
-
شاگردِ تو می باشم گر کودن و کژپوزم، تا زان لبِ خندانت یک خنده بیاموزم
شاگردِ تو می باشم گر کودن و کژپوزم، تا زان لبِ خندانت یک خنده بیاموزم ای چشمهٔ آگاهی، شاگرد نمیخواهی، چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم باری ز شکافِ در برقِ رخِ تو بینم، زان آتشِ دهلیزی صد شمع برافروزم یک لحظه بَری رختم در راه که عشّارم، یک لحظه رَوی[…]
-
ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش، حُسنِ تو از حد گذشت شیوهگری گو مباش
ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش، حُسنِ تو از حد گذشت شیوهگری گو مباش هست درستِ دلم مُهرِ تو ای حاصلم، جانِ زرینم بس است مُهرِ زری گو مباش عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است، چاکری او خوش است ملک و سری گو مباش برکن از کارْ تو دست[…]