-
گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم، وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم
گر تو خواهی که تو را بی کس و تنها نکنم، وامقت باشم هر لحظه و عذرا نکنم این تعلق به تو دارد سرِ رشته، مگُذار، کژ مباز ای کژِ کژباز، مکن تا نکنم گفتهای جان دهمت نانِ جُوین می ندهی، بیخبر دانیَم ار هیچ مکافا نکنم گوشِ تو تا بنَمالم نگشاید چشمت، دهمت بیمِ[…]
-
نگفتم دوش ای زینِ بخاری، که نتوانی رضا دادن به خواری
نگفتم دوش ای زینِ بخاری، که نتوانی رضا دادن به خواری در آن جانها که شکّر روید از حق، شکر باشد ز هر حسّیش جاری اگر صد خنبِ سرکه درکشد او نه تلخی بینی او را نی نزاری خدایت چون سرِ مستی ندادهست، حذر کن تا سرِ مستی نخاری از آن سر چون سر جان[…]
-
منم غرقه درونِ جویباری، نهانم میخِلَد در آبِ جاری
منم غرقه درونِ جویباری، نهانم میخِلَد در آبِ جاری اگر چه خار را من مینبینم، نِیَم خالی زخمِ خارْ باری ندانم تا چه خار است اندر این جوی، که خالی نیست جان از خار خاری تنم را بین که صورتگر ز سوزن بر او بنْگاشت هر سویی نگاری چو پیراهن برون افکندم از سر، به[…]
-
بلبل نگر که جانبِ گلزار میرود، گلگونه بین که بر رخِ گلنار میرود
بلبل نگر که جانبِ گلزار میرود، گلگونه بین که بر رخِ گلنار میرود میوه تمام گشته و بیرون شده ز خویش، منصوروار خوش به سرِ دار میرود اشکوفه برگ ساخته بهرِ نثارِ شاه، کاندر بهارِ شاه به ایثار میرود آن لالهی چو راهبِ دلسوخته به درد، در خونِ دیده غرق به کهسار میرود نُه ماه[…]
-
اگر تو عاشقِ عشقیّ و عشق را جویا، بگیر خنجرِ تیز و ببُر گلوی حیا
اگر تو عاشقِ عشقیّ و عشق را جویا، بگیر خنجرِ تیز و ببُر گلوی حیا بدانکِ سدّ عظیم است در روشْ ناموس، حدیثِ بیغرض است این، قبول کن به صفا هزار گونه جنون از چه کرد آن مجنون، هزار شید برآورد آن گزینشیدا گهی قباش درید و گهی به کوه دوید، گهی ز زهر چشید[…]
-
گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی، و آنکِ نفی محض باشد گر چه اثباتی کنی
گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی، و آنکِ نفیِ محض باشد گر چه اثباتی کنی آنکِ او ردّ دل است از بَد درونیهای خویش، گر نفاقی پیشش آری یا که طاماتی کنی ور تو خود را از بدِ او کور و کر سازی دمی، مدح سرِّ زشتِ او یا ترکِ زلّاتی کنی[…]
-
وقتِ آن شد که ز خورشید ضیایی برسد، سوی زنگیِّ شب از رومْ لوایی برسد
وقتِ آن شد که ز خورشید ضیایی برسد، سوی زنگیِّ شب از رومْ لوایی برسد به برهنه شدهٔ عشقْ قبایی بدهند، وز شکرخانهٔ آن دوست نوایی برسد این همه کاسهٔ زرّین ز برِ خوانِ فلک، بهرِ آن است که یک روز صلایی برسد بره و خوشهٔ گردون ز برای خورِش است، تا ز خرمنگهِ آن[…]
-
از بتِ با خبر من خبری می رسدم، وز لبِ چون شکرِ او شکری می رسدم
از بتِ با خبر من خبری می رسدم، وز لبِ چون شکرِ او شکری می رسدم شکر اندر شکر اندر شکر است، شکری در دهن است و دگری می رسدم هر دم از گلشنِ او طرفه گلی می سِکِلم، هر زمان تازه گل از شاخِ تری می رسدم خیره از عشقِ ویَم کز هوسش هر[…]
-
گر تو بنمیخسپی بنْشین تو که من خفتم، تو قصّهٔ خود می گو من قصّهٔ خود گفتم
گر تو بنمیخُسپی بنْشین تو که من خفتم، تو قصّهٔ خود می گو من قصّهٔ خود گفتم بس کردم از دَستان زیرا مَثَلِ مَستان از خواب به هر سویی می جنبم و می افتم من تشنهٔ آن یارم گر خفته و بیدارم، با نقشِ خیالِ او همراهم و هم جفتم چون صورت آیینه من تابع[…]
-
دوش آمد پیلِ ما را باز هندُستان به یاد، پردهٔ شب میدرید او از جنون تا بامداد
دوش آمد پیلِ ما را باز هندُستان به یاد، پردهٔ شب میدرید او از جنون تا بامداد دوش ساغرهای ساقی جمله مالامال بود، ای که تا روزِ قیامت عمرِ ما چون دوش باد بادهها در جوش از او و عقلها بیهوش از او، جزو و کلّ و خار و گل از روی خوبش باد شاد[…]