-
ای تو ملول از کار من، من تشنهتر هر ساعتی، آخر چه کم گردد ز تو کز تو برآید حاجتی
ای تو ملول از کار من، من تشنهتر هر ساعتی، آخر چه کم گردد ز تو کز تو برآید حاجتی بر تو زیانی کِی شود از تو عدم گر شِی شود، معدوم یابد خلعتی گیرد ز هستی رایتی یا مستحقّ مرحمت یابد مقام و مرتبت، برخوانَد اندر مکتبت از لوحِ محفوظْ آیتی ای رحمه للعالمین[…]
-
گر در آب و گر در آتش میروی، آن نمیدانم، برو، خوش میروی
گر در آب و گر در آتش میروی، آن نمیدانم، برو، خوش میروی در رخت پیداست والله رنگ او، رُو که سوی یار مهوش میروی نقشها را پشت و پایی میزنی، سوی نقش نامنقّش میروی ذوقِ جانها میزند بر جانِ تو، مست و دستانداز و سرکش میروی در پی تو میدود اقبال، رُو، گر به[…]
-
هین که آمد به سرِ کوی تو مجنونِ دگر، هین که آمد به تماشای تو دلخونِ دگر
هین که آمد به سرِ کوی تو مجنونِ دگر، هین که آمد به تماشای تو دلخونِ دگر عاشقِ روی تو را گنبدِ گردون نکشد، مگرش جای دهی بر سرِ گردون دگر عاشقِ تو نخورد حیله و افسونِ کسی، تو بخوان و تو بدم بر دلش افسونِ دگر عشقِ روی تو به شش سوی جهان دامِ[…]
-
ای جانِ لطیف و ای جهانم، از خوابِ گرانْت برجهانم
ای جانِ لطیف و ای جهانم، از خوابِ گرانْت برجهانم بیشرم و حیا کنم تقاضا، دانی که غریمِ بیامانم گر بر دلِ تو غبار بینم از اشکِ خودش فرونشانم ای گلبنِ جان برای مجلس بگْرفتهامت که گل فشانم یک بوسه بده که اندر این راه من باجِ عقیق می ستانم بسیار شب است کاندر این[…]
-
امروز مرا چه شد چه دانم، امروز من از سبکدلانم
امروز مرا چه شد چه دانم، امروز من از سبکدلانم در دیدهٔ عقل بس مکینم، در دیدهٔ عشقْ بیمکانم افسوس که ساکنِ زمینم، انصاف که صارمِ زمانم این طُرفه که با تنِ زمینی بر پشتِ فلک همیدوانم آن بار که چرخ برنتابد از قوّت عشق می کشانم از سینهٔ خویش آتشش را تا سینهٔ سنگ[…]
-
ای دشمنِ روزه و نمازم، وی عمر و سعادت درازم
ای دشمنِ روزه و نمازم، وی عمر و سعادت درازم هر پرده که ساختم دریدی، بگذشت از آنک پرده سازم ای من چو زمین و تو بهاری، پیدا شده از تو جمله رازم چون صید شدم چگونه پرّم، چون ماتِ توام دگر چه بازم پروانهٔ من چو سوخت بر شمع، دیگر ز چه باشد احترازم[…]
-
تا با تو قرین شدهست جانم هر جا که روَم به گلسِتانم
تا با تو قرین شدهست جانم هر جا که روَم به گلسِتانم تا صورتِ تو قرینِ دل شد بر خاک نیَم بر آسمانم گر سایهٔ من در این جهان است غم نیست که من در آن جهانم من عاریهام در آن که خوش نیست، چیزی که بدان خوشم من آنم در کَشتی عشق خفتهام خوش،[…]
-
باز شكستند خلقْ سلسله یا مسلمین، باز درافكند عشقْ غلغله یا مسلمین
باز شكستند خلقْ سلسله یا مسلمین، باز درافكند عشقْ غلغله یا مسلمین دشمنِ جانهای ماست دوستیِ دوستان، مادرِ فتنه شدهست حامله یا مسلمین آفتِ عالم شدهست ماهرخی زهرهسوز، فتنهٔ آدم شدهست سنبله یا مسلمین لاف ز شه میزند سكّه ز مه میزند، بر سرِ ره میزند قافله یا مسلمین ای شده شب روزِ ما زآنكِ[…]
-
غرّه مشو گر ز چرخ کارِ تو گردد بلند، زانک بلندت کند تا بتواند فکند
غرّه مشو گر ز چرخ کارِ تو گردد بلند، زانک بلندت کند تا بتواند فکند قطرهٔ آبِ منی کز حَیَوان میزهد لایقِ قربان نشد تا نشد آن گوسفند تودهٔ ذرّاتِ ریگ تا نشود کوهِ سخت، کس نزند بر سرش بیهُده زخمِ کلند تا نشود گردنی گردنِ کس غُل ندید، تا نشود پا روان کس نشود[…]
-
چندان بنالم نالهها چندان برآرَم رنگها تا برکَنم از آیْنهٔ هر منکری من زنگها
چندان بنالم نالهها چندان برآرَم رنگها تا برکَنم از آیْنهٔ هر منکری من زنگها بر مرکبِ عشقِ تو دل میراند و این مرکبش در هر قدم میبگذرد زان سوی جان فرسنگها بنْما تو لعلِ روشنت بر کوری هر ظلمتی، تا بر سرِ سنگیندلان از عرش بارد سنگها با این چنین تابانیَت دانی چرا منکر شدند،[…]