-
مندیش از آن بتِ مسیحایی، تا دل نشود سقیم و سودایی
مندیش از آن بتِ مسیحایی، تا دل نشود سقیم و سودایی لاحول کن و رهِ سلامت گیر، مندیش از آن جمال و زیبایی فرصت ز کجا که تا کنی لاحول، چون نیست از او دمی شکیبایی ماهی ز کجا شکیبد از دریا، یا طوطیِ روح از شکرخایی چون دین نشود مشوّش و ایمان، زان زلفِ[…]
-
دلم همچون قلم آمد در انگشتانِ دلداری، که امشب مینویسد زی، نویسد باز فردا ری
دلم همچون قلم آمد در انگشتانِ دلداری، که امشب مینویسد زی، نویسد باز فردا ری*
قلم را هم تراشد او رقاع و نسخ و غیرِ آن، قلم گوید که تسلیمم، تو دانی من کیَم باری
گهی رویش سیه دارد گهی[…]
-
دوش می گفت جانم کـای سپهر معظم، بس معلقزنانی شعلهها اندر اشکم
دوش می گفت جانم کـای سپهر معظم، بس معلقزنانی شعلهها اندر اشکم بیگنه بیجنایت گردشی بینهایت بر تنت در شکایت نیلیی رسمِ ماتم گه خوش و گاه ناخوش چون خلیل اندر آتُش هم شه و هم گداوش چون براهیمِ ادهم صورتت سهمناکی حالتت دردناکی، گردش آسیاها داری و پیچِ ارقم گفت چرخِ مقدّس چون نترسم[…]
-
الا يا مالکا رق الزمان، الا يا ناسخا، حسن الغوانی
الا يا مالکا رق الزمان، الا يا ناسخا، حسن الغوانی الا من لطفه ماء زلال، و ما فی الکون ظرف کالاوانی سجود کل اوج او حضيض، به شمس الدين سلطان المعانی الا تبريز بشراک دواما، و صار ساجديک المشرقان ظل الله تبريزا بظل، تضعضع من تصوره جنانی تعالی عن مديحی، قد تعالی، ولکن ليس صبر[…]
-
ای دلِ رفته ز جا بازْ مَیا، به فنا ساز و در این ساز میا
ای دلِ رفته ز جا بازْ مَیا، به فنا ساز و در این ساز میا روح را عالمِ ارواح بِهْ است، قالب از روح بپرداز میا اندر آبی که بدو زنده شد آب خویش را آب درانداز میا آخرِ عشق بِهْ از اوّلِ اوست، تو ز آخر سوی آغاز میا تا فسرده نشوی همچو جماد،[…]
-
مانده شدم از گفتن تا تو برِ ما مانی، خویشِ من و پیوندی، نی همره و مهمانی
مانده شدم از گفتن تا تو برِ ما مانی، خویشِ من و پیوندی، نی همره و مهمانی شیریست که میجوشد خونیست نمیخسبد، خربنده چرا گشتی، شهزادهٔ ارکانی زر دارد و زر بدْهد زین واخَرَدت این دم، آن کس که رهانید از بسیار پریشانی اشتر ز سوی بیشه بیجهد نمیآید، کِی آمدهای ای جان زان خاک[…]
-
ای باغ همیدانی کز بادِ که رقصانی، آبستنِ میوهستی سرمستِ گلستانی
ای باغ همیدانی کز بادِ که رقصانی، آبستنِ میوهستی سرمستِ گلستانی این روح چرا داری گر زآنکِ تو این جسمی، وین نقش چرا بندی گر زآنکِ همه جانی جان پیشکشت چهبْوَد، خرما به سوی بصره، وز گوهر چون گویم چون غیرتِ عمّانی عقلا ز قیاسِ خود زین رو تو زَنَخ می زن، زان رو تو[…]
-
ای که مستک شدیّ و میگویی تو غریبی و یا از این کویی
ای که مستک شدیّ و میگویی تو غریبی و یا از این کویی مست و بیخویش میروی چپ و راست، بی چپ و راست را همی جویی نی چپ است و نه راست، در جان است، آن که جانِ خسته از پی اویی زآن شکر روی اگر بگردانی گر نباتی بدانکِ بدخویی ور تو دیویّ[…]
-
بیا ای غم که تو بس باوفایی، که ابرِ قطرههای اشکهایی
بیا ای غم که تو بس باوفایی، که ابرِ قطرههای اشکهایی زنی درویش آمد سوی عباس، که تعلیمم بده نوعی گدایی درِ حیلت خدا بر تو گشادهست، تو آموزی گدایان را دغایی تو نعمانی در این مذهب بگو درس، که خوش تخریج و پاکیزه ادایی منِ مسکین دمی دارم فسرده، ندارم روزیای از ژاژخایی مرا[…]
-
هر چند شیر بیشه و خورشید طلعتی، بر گِردِ حوض گردی و در حوض درفُتی
هر چند شیر بیشه و خورشید طلعتی، بر گِردِ حوض گردی و در حوض درفُتی اسبت بیاورند که چالاک فارِسی، شربت بیاورند که مخمورِ شربتی بی خواب و بیقراری شبهای تا به روز، خواب تو بخت بست که بستهٔ سعادتی از پای درفتادی و از دست رفتهای، بی دست و پای باش چه دربند آلتی[…]