-
جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم، راهِ تو دیدم پس از این همرهِ ایشان نشوم
جمع تو دیدم پس از این هیچ پریشان نشوم، راهِ تو دیدم پس از این همرهِ ایشان نشوم ای که تو شاهِ چمنی سیرکن صد چو منی، چشم و دلم سیر کنی سخرهٔ این خوان نشوم کعبه چو آمد سوی من جانبِ کعبه نروم، ماه من آمد به زمین قاصدِ کیوان نشوم فربه و پربادِ[…]
-
باز در اسرار روَم، جانب آن یار روم، نعره بلبل شنوم در گل و گلزار روم
باز در اسرار روَم، جانب آن یار روم، نعره بلبل شنوم در گل و گلزار روم تا کِی از این شرم و حیا، شرم بسوزان و بیا، همره دل گردم خوش جانبِ دلدار روم صبر نماندهست که من گوش سوی نسیه برم، عقل نماندهست که من راه به هنجار روم چنگ زن ای زهرهٔ من[…]
-
رفتم به طبیب و گفتمش زینالدین، این نبض مرا بگیر و قاروره ببین
-
ببُرد عقل و دلم را بُراقِ عشقِ معانی، مرا بپرس کجا برد، آن طرف که ندانی
ببُرد عقل و دلم را بُراقِ عشقِ معانی، مرا بپرس کجا برد، آن طرف که ندانی بدان رواق رسیدم که ماه و چرخ ندیدم، بدان جهان که جهان هم جدا شود ز جهانی یکی دمیم امان دِهْ که عقلِ من به من آید، بگویمت صفتِ جان، تو گوش دار که جانی ولیک پیشتر آ خواجه[…]
-
ای عید غلامِ تو، و ای جان شده قربانت، تا زنده شود قربانْ پیشِ لب خندانت
ای عید غلامِ تو، و ای جان شده قربانت، تا زنده شود قربانْ پیشِ لب خندانت چون قند و شکر آید، پیشِ تو، که میباید، بر قند و شکر خندد آن لعلِ سخندانت هرکس که ذلیل آمد در عشقْ عزیز آمد، جز تشنه نیاشامد از چشمهٔ حیوانت ای شادی سرمستان، ای رونقِ صد بستان، بنگر[…]
-
نگاری را که میجویم به جانش نمیبینم میان حاضرانش
نگاری را که میجویم به جانش نمیبینم میان حاضرانش کجا رفت او، میان حاضران نیست، در این مجلس نمیبینم نشانش نظر میافکنم هر سو و هر جا، نمیبینم اثر از گلستانش مسلمانان، کجا شد نامداری، که میدیدم چو شمع اندر میانش بگو نامش که هر که نام او گفت به گور اندر نپوسد استخوانش خنک[…]
-
گَرَم سیم و دِرَم بودی مرا مونس چه کم بودی، و گر یارم فقیرستی ز زر فارغ چه غم بودی
گَرَم سیم و دِرَم بودی مرا مونس چه کم بودی، و گر یارم فقیرستی ز زر فارغ چه غم بودی خدایا حرمتِ مردان ز دنیا فارغش گردان، از آن گر فارغستی او ز پیشِ من چه کم بودی نگارا گر مرا خواهی وگر همدرد و همراهی، مکُن آه و مخور حسرت که بختم محتشم بودی[…]
-
برخیز و صبوح را برنجان، ای روی تو آفتاب رخشان
برخیز و صبوح را برنجان، ای روی تو آفتاب رخشان جانها که ز راهِ نو رسیدند بر مایدهٔ قدیم بنشان جانها که پرید دوش در خواب، در عالمِ غیب شد پریشان هر جان به ولایتی و شهری، آواره شدند چون غریبان مرغان رمیده را فراز آر، حرّاقه بزن صفیر برخوان هرچِ آوردند از ره آورد[…]
-
ای دشمنِ عقل و جان شیرین، نور موسی و طور سینین
ای دشمنِ عقل و جان شیرین، نور موسی و طور سینین ای دوست که زَهره نیست جان را تا از تو نشان دهد به تعیین ای هر چه بگویم و نویسم برخوانده نانبشته پیشین ای آنک طبیب دردهایی، بی قرص بنفشه و فسنتین ای باعث رزق مستمندان بی قوصره و جوال و خرجین هر ذوق[…]
-
این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو، یا کینه را نهفتن یا عفو و حسنِ خو
این ترک ماجرا ز دو حکمت برون نبو، یا کینه را نهفتن یا عفو و حسنِ خو یا آنکِ ماجرا نکنی بهرِ فرصتی، یا برکنی ز خویش تو آن کینِ تو به تو از یارِ بد چه رنجی از نقصِ خود برنج، کان خصمْ عکسِ توست مپندارشان تو دو از کبر و بخلِ غیر مرنج[…]