-
دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را، بی بصیرت کی توان دیدن چنین تبریز را
دیده حاصل کن دلا آنگه ببین تبریز را، بی بصیرت کِی توان دیدن چنین تبریز را
هر چه بر افلاکِ روحانیست از بهر شرف مینهد بر خاکْ پنهانی جبین تبریز را
پا نهادی بر فلک از کبر و نخوت بی[…]
-
گاه چو اشتر در وحل آیی، گه چو شکاری در عجل آیی
گاه چو اشتر در وحل آیی گه چو شکاری در عجل آیی
کجکنن اَغلَن چند گریزی، عاقبت آخر در عمل آیی
در سوی بیسو میرو و میجو، تا کِی ای دل در علل آیی
[…] -
ای رونق هر گلشنی وی روزن هر خانهای، هر ذره از خورشید تو تابنده چون دردانهای
ای رونقِ هر گلشنی وی روزنِ هر خانهای، هر ذرّه از خورشیدِ تو تابنده چون دُردانهای
ای غوثِ هر بیچارهای واگشتِ هر آوارهای اصلاحِ هر مکّارهای مقصودِ هر افسانهای
ای حسرتِ سرو سهی ای رونقِ شاهنشهی خواهم که یاران را[…]
-
آن خواجه خوش لقا چه دارد، بازار مرا بها چه دارد
آن خواجۀ خوشلقا چه دارد، بازارِ مرا بها چه دارد
او عشوه دهد از او تو مشنو، رختش بطلب که تا چه دارد
نقدش برکش ببین که چند است، در نقدْ دگر دغا چه دارد
هر دلی را گر سوی گلزار جانان خاستی، در دل هر خار غم گلزار جانافزاستی
گر نَه جوشاجوشِ غیرت کف برون انداختی، نقشبند جان آتشرنگ او با ماستی
ور نبودی پردهدارِ برقِ سوزانماه را این زمینِ خاک همچون آسمان درواستی*
[…] -
ز هدهدانِ تفکّر چو دررسید نشانَش مراست ملک سلیمان چو نقد گشت عیانش
ز هدهدانِ تفکّر چو دررسید نشانَش مراست ملک سلیمان چو نقد گشت عیانش پریّ و دیو نداند ز تختگاه بلندش که تخت او نظر است و بصیرت است جهانش زبانِ جملهٔ مرغان بداند او به بصیرت، که هیچ مرغ نداند به وهمِ خویش زبانش نشانِ سکّهٔ او بین به هر درست که نقد است، و[…]
-
آنک بیرون از جهان بد در جهان آوردمش، و آنک میکرد او کرانه در میان آوردمش
آنکِ بیرون از جهان بُد در جهان آوردمش، و آنکِ میکرد او کرانه در میان آوردمش
آنکِ عشوه کارِ او بُد عشوهای بنْمودمش وآنکِ از من سر کشیدی کشکشان آوردمش
آنکِ هر صبحی تقاضا میکند جان را ز من از[…]
-
این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین، از آسمان خوشتر شده در نور او روی زمین
این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین، از آسْمان خوشتر شده در نورِ او روی زمین
بیهوشی جانهاست این یا گوهرِ کانهاست این، یا سرو بستانهاست این یا صورتِ روح الامین
سرمستی جانِ جهان معشوقۀ چَشم و دهان[…]
-
ای شب خوش رو که تویی مهتر و سالار حبش، ما ز تو شادیم همه وقت تو خوش وقت تو خوش
ای شبِ خوشرو که تویی مهتر و سالارِ حَبَش، ما ز تو شادیم همه وقت تو خوش وقت تو خوش
عشقِ تو اندرخورِ ما شوقِ تو اندر برِ ما دست بنِهْ بر سر ما دست مکش دست مکش
ای شبِ[…]
-
به خدایی که در ازل بودهست، حی و دانا و قادر و قیوم
به خدایی که در ازل بوده است حیّ و دانا و قادر و قیّوم
نورِ او شمعهای عشق فروخت تا بشد صد هزار سِر معلوم
از یکی حکمِ او جهان پر شد عاشق و عشق و حاکم و محکوم