-
چو عشق آمد که جان با من سپاری، چرا زوتر نگویی کـآری آری
چو عشق آمد که جان با من سپاری، چرا زوتر نگویی کـآری آری جهان سوزید ز آتشهای خوبان، جمالِ عشق و روی عشقْ باری چو جان بیند جمالِ عشق گوید شدم از دست و دست از من نداری بدیدم عشق را چون برجِ نوری، درونِ برجِ نوری اه چه ناری چو اشتر مرغِ جانها گِردِ[…]
-
کیف اتوب یا اخی من سکر کأرجوان، لیس من التراب بل معصره بلامکان
-
سِرّیست که یار زیرِ لب میخواند سرچشمهٔ کارِ ما هم او میداند
-
تو تا بنْشستهای بر دارِ فانی نشسته می روی و می نبينی
تو تا بنْشستهای بر دارِ فانینشسته می روی و می نبينینشسته می روی، اين نيز نيکوستاگر رويت در اين گفتن سوی اوستتویی که بدرقه باشی گهی، گهی رهزن تویی که خِرمنِ مایی و آفتِ خِرمن
تویی که بدرقه باشی گهی، گهی رهزن تویی که خِرمنِ مایی و آفتِ خِرمن هزار جامه بدوزی ز عشق و پاره کنی و آنگهان بنویسی تو جرمِ آن بر من تو قلزمی و دو عالم ز توست یک قطره قراضهایست دو عالم، تویی دو صد معدن تو راست حکم که گویی به کور چشم گشا[…]
قصدِ جفاها نکنی ور بکنی با دلِ من وا دلِ من وا دل من وا دل من وا دل من
قصدِ جفاها نکنی ور بکنی با دلِ من وا دلِ من وا دل من وا دل من وا دل من قصد کنی بر تنِ من شاد شود دشمن من وانگه ازین خسته شود یا دل تو یا دل من واله و مجنون دل من خانهٔ پرخون دل من بهرِ تماشا چه شود رنجه شوی تا[…]
من این ایوانِ نُهتو را نمیدانم نمیدانم من این نقّاشِ جادو را نمیدانم نمیدانم
من این ایوانِ نُهتو را نمیدانم نمیدانم من این نقّاشِ جادو را نمیدانم نمیدانم مرا گوید مرو هر سو تو استادی بیا این سو که من آن سوی بیسو را نمیدانم نمیدانم همیگیرد گریبانم همیدارد پریشانم من این خوشخوی بدخو را نمیدانم نمیدانم مرا جانِ طربْ پیشهست که بی مطرب نیارامد من این جانِ طربجو[…]
با آن سبکروحی گل وان لطفِ شهبرگِ سمن چون او ببیند روی تو هر برگِ او گردد سه من
با آن سبکروحیِ گل وان لطفِ شهبرگِ سمن چون او ببیند روی تو هر برگِ او گردد سه من ای گلشنِ تو زندگی وی زخمِ تو فرخندگی وی بندهات را بندگی بهتر ز مُلکِ انجمن گفتی که جان بخشم تو را، نی نی بگو بُکْشم تو را تا زندهای باشم تو را چون شمع در[…]
برجِهْ ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده جویان و پایکوبان از آسمان رسیده
برجِهْ ز خواب و بنگر صبحی دگر دمیده جویان و پایکوبان از آسمان رسیده ای جانْ چرا نشستی وقتِ مِی است و مستی آخر در این کشاکش کس نیست پاکشیده بهر رضایِ مستی برجِهْ بکوب دستی دستی قدح پرستی پُرراوقِ گزیده ما را مبین چو مستان، هر چه خورَم مِی است آن افیون شود مرا[…]
سلام بر تو که سینِ سلام بر تو رسید سلام گِردِ جهان گشت جز تو نپْسندید
سلام بر تو که سینِ سلام بر تو رسید سلام گِردِ جهان گشت جز تو نپْسندید بگِردِ بامِ تو گردان کبوترانِ سلام که بیپناهِ تو کس را نشاید آرامید چو پرّ و بال ز تو یافتهست هر مرغی ز غیرِ تو به کجا باشدش امیدِ مَرید به هر طرف که ببینی تو مرغِ سوختهپر بدان[…]