-
مای ما کی بود، چو تو گویی انا، مسِ ما کی بود پیشِ کیمیا
مای ما کی بود، چو تو گویی انا، مسِ ما کی بود پیشِ کیمیا پیشِ خورشیدی چه دارد مشتْ برف، جز فنا گشتن ز اشراق و ضیا زمهریر و صد هزاران زمهریر با تموزِ تو کجا مانَد، کجا با تموزیهای خورشیدِ رُخت زمهریر آمد تموزِ این ضحی بر دکان آرزو و شوقِ تو کیسه دوزانند[…]
-
مقامِ ناز نداری، برو تو ناز مکن، چو میوه پخته نگشت از درخت باز مکن
مقامِ ناز نداری، برو تو ناز مکن، چو میوه پخته نگشت از درخت باز مکن به پیشِ قبلهٔ حق همچو بت میا منِشین، نمازِ خود را از خویش بینماز مکن گهی که پخته شدی از درخت فارغ باش، ز گرم و سرد میندیش و احتراز مکن چو هیچ خصم نمانَد برو به بزم نشین، سلاحِ[…]
-
رجب بیرون شد و شعبان درآمد، برون شد جان ز تن، جانان درآمد
رجب بیرون شد و شعبان درآمد، برون شد جان ز تن، جانان درآمد دَمِ جهل و دم غفلت برون شد، دم عشق و دم غَفران درآمد برویَد دل گل و نسرین و ریحان چو از ابرِ کرم باران درآمد دهانِ جمله غمگینان بخندد بدین قندی که در دندان درآمد چو خورشید آدمی زَربَفت پوشد چو[…]
-
ما به تماشای تو باِزآمدیم، جانبِ دریای تو بازآمدیم
-
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن، وقتِ آن شد که درآییم خرامان به چمن
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطن، وقتِ آن شد که درآییم خرامان به چمن همه خوردند و برفتند، بقای ما باد که دل و جانِ زمانیم و سپهدارِ زمن چو تویی آب حیاتی که نمانَد باقی، چو تو باشی بتِ زیبا همه گردند شَمَن کتب العشق علینا غمرات و محن، و قضی الحجب[…]
-
در رخِ عشق نگر تا به صفتْ مرد شوی، نزدِ سردان منِشین کز دَمِشان سرد شوی
در رخِ عشق نگر تا به صفتْ مرد شوی نزدِ سردان منِشین کز دَمِشان سرد شوی از رخِ عشق بجو چیزِ دگر جز صورت کارْ آن است که با عشقْ تو هم درد شوی چون کلوخی به صفتْ تو به هوا برنپَری به هوا برشوی ار بشکنی و گرد شوی تو اگر نشکنی آنکت بِسِرِشت[…]
-
ز گزافْ ریز باده که تو شاهِ ساقیانی، تو نِهای ز جنسِ خلقان تو ز خلق آسمانی
ز گزافْ ریز باده که تو شاهِ ساقیانی، تو نِهای ز جنسِ خلقان تو ز خلق آسمانی دو هزار خنبِ باده نرسد به جرعه تو، ز کجا شراب خاکی ز کجا شراب جانی مِی و نُقل این جهانی چو جهان وفا ندارد، می و ساغر خدایی چو خداست جاودانی دل و جان و صد دل[…]
-
مباد با کسِ دیگر ثنا و دشنامش، که هر دو آبِ حیات است پخته و خامش
مباد با کسِ دیگر ثنا و دشنامش، که هر دو آبِ حیات است پخته و خامش خمارِ بادهٔ او خوشتر است یا مستی، که باد تا به ابد جانهای ما جامش ستم ز عدل ندانم ز مستی ستمش، مرا مپرس ز عدل و ز لطف و انعامش جفای او که روانِ گریزپای مرا حریفِ مرغِ[…]
-
اندر مصاف ما را در پیشِ رو سپر نی، و اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی
اندر مصاف ما را در پیشِ رو سپر نی، و اندر سماع ما را از نای و دف خبر نی ما خود فنای عشقش ما خاکِ پای عشقش، عشقیم توی بر تو، عشقیم کل، دگر نی خود را چو درنوردیم ما جمله عشق گردیم، سرمه چو سوده گردد جز مایه نظر نی هر جسم کو[…]
-
میرسد یوسُفِ مصری، همه اقرار دهید، میخرامد چو دو صد تُنگِ شکر، بار دهید
میرسد یوسُفِ مصری، همه اقرار دهید، میخرامد چو دو صد تُنگِ شکر، بار دهید جان بدان عشق سپارید و همه روح شوید، وز پیِ صَدقه از آن رنگ به گلزار دهید جمعِ رندان و حریفان همه یکرنگ شدیم، گرُویها بستانید و به بازار دهید تا که از کفر وز ایمان بنَمانَد اثری این قدح را[…]