-
مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفا، مهمان صاحب دولتم که دولتش پاینده با
مهمانِ شاهم هر شبی بر خوانِ احسان و وفا، مهمانِ صاحب دولتم که دولتش پاینده با
بر خوانِ شیران یک شبی بوزینهای همراه شد، استیزه رو گر نیستی او از کجا شیر از کجا
بنْگر که از شمشیرِ شه در[…]
-
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا، آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا، آن جامِ جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دستِ من نِهْ جامِ جان ای دستگیرِ عاشقان دور از لبِ بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را[…]
-
جز وی چه باشد کز اجل اندررباید کل ما، صد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا
جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کلِّ ما، صد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا
رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی چون شوم صبر و قرارم بردهای ای میزبان زوتر بیا
از مه ستاره میبری[…]
-
چون همه عشق روی تست جمله رضای نفس ما، کفر شدست لاجرم ترک هوای نفس ما
چون همه عشقِ روی توست جمله رضای نفسِ ما کفر شدهست لاجرم ترکِ هوای نفسِ ما
چونکِ به عشق زنده شد قصدِ غزاش چون کنم، غمزۀ خونی تو شد حجّ و غزای نفسِ ما
نیست ز نفسِ ما مگر نقش[…]
-
هر که را اسرار عشق اظهار شد، رفت یاری زانک محو یار شد
هر که را اسرارِ عشق اظهار شد رفت یاری زانکِ محو یار شد
شمع افروزان بنِهْ در آفتابْ بنْگرش چون محوِ آن انوار شد
نیست نورِ شمع هست آن نورِ شمع، هم نشد آثار و هم آثار شد
نُه فلک مر عاشقان را بنده باد دولتِ این عاشقان پاینده باد
بوستانِ عاشقان سرسبز باد آفتابِ عاشقان تابنده باد
تا قیامت ساقیِ باقیِّ عشق جام بر کف سوی ما آینده باد
بلبلِ دل[…]
-
هر دم ای دل سوی جانان میروی، وز نظرها سخت پنهان میروی
هر دم ای دل سوی جانان میروی وز نظرها سخت پنهان میروی
جامهها را چاک کردی همچو ماه در پیِ خورشیدِ رخشان میروی
ای نشسته با حریفان بر زمین وز درون بر هفت کیوان میروی
جانِ جانِ مایی خوشتر از حلوایی چرخ را پر کرد زینت و زیبایی
دایهٔ هستیها چشمهٔ مستیها سردِهِ مستانی وآفتِ سرهایی
باغ و گنجِ خاکی مشعلهٔ افلاکی از طوافت کیوان یافته بالایی
وعده کردی[…]
-
الا ای روی تو صد ماه و مهتاب، مگو شب گشت و بیگه گشت بشتاب
الا ای روی تو صد ماه و مهتاب مگو شب گشت و بی گه گشت بشْتاب
مرا در سایهات ای کعبۀ جانْ به هر مسجد ز خورشید است محراب
غلط گفتم که اندر مسجدِ ما برونِ در بوَد خورشیدِ بوّاب
[…] -
در صفای باده بنما ساقیا تو رنگ ما، محومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگ ما
در صفای باده بنْما ساقیا تو رنگِ ما، محومان کن تا رهد هر دو جهان از ننگِ ما
بادِ باده برگمار از لطفِ خود تا برپرد در هوا ما را که تا خفّت پذیرد سنگِ ما
بر کُمِیتِ مِی تو[…]