-
نه که مهمان غریبم تو مرا یار مگیر، نه که فلاح توام سرور و سالار مگیر
نَه که مهمانِ غریبم تو مرا یار مگیر، نه که فلّاحِ توام سرور و سالار مگیر
نَه که همسایۀ آن سایۀ احسانِ توام تو مرا همسفر و مشفق و غمخوار مگیر
شربتِ رحمتِ تو بر همگان گردان است تو مرا[…]
-
ای نوش کرده نیش را بی خویش کن باخویش را، با خویش کن بی خویش را چیزی بده درویش را
ای نوش کرده نیش را بی خویش کن باخویش را با خویش کن بی خویش را چیزی بده درویش را
تشریف دِهْ عشّاق را پر نور کن آفاق را بر زهر زن تریاق را چیزی بده درویش را
با روی[…]
-
این مطرب از کجاست که برگفت نام دوست، تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست
این مطرب از کجاست که برگفت نامِ دوست، تا جان و جامه بذل کنم بر پیام دوست
دل زنده میشود به امیدِ وفای یار جان رقص میکند به سماعِ کلامِ دوست
تا نفخِ صور بازنیاید به خویشتن هرک اوفتاد مستِ[…]
-
تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی، دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی
تو ز عشقِ خود نپرسی که چه خوب و دلربایی، دو جهان به هم برآید چو جمالِ خود نمایی
تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی نَه مکان تو را نَه سویی و همه به سوی مایی
چو یقین شدهست دل را که تو جانِ جانِ جانی بگشا درِ عنایت که ستونِ صد جهانی
چو فراق گشت سرکش بزنی تو گردنش خوش به قصاصِ عاشقانت که تو صارمِ زمانی
چو وصال گشت لاغر تو بپرورش به ساغر،[…]
-
هله ای کیا نفسی بیا، در عیش را سره برگشا
هله ای کیا نفسی بیا، درِ عیش را سره برگشا
این فلان چه شد آن فلان چه شد، نبوَد مرا سرِ ماجرا
نهلد کسی سرِ زلف او نرهد دلی ز چنین لقا
نکند کسی[…]
-
از تو با مصلحت خویش نمیپردازم، همچو پروانه که میسوزم و در پروازم
از تو با مصلحتِ خویش نمیپردازم همچو پروانه که میسوزم و در پروازم
گر توانی که بجویی دلم امروز بجوی ور نه بسیار بجوییّ و نیابی بازم
نه چنان معتقدم کهم نظری سیر کند یا چنان تشنه که جیحون بنشاند[…]
-
بوی کباب داری تو نیز دل کبابی، در تو هر آنچ گم شد در ماش بازیابی
بوی کباب داری تو نیز دلْ کبابی، در تو هر آنچ گم شد در ماش بازیابی
زین سر چو زنده باشی تو سرفکنده باشی خود را چو بنده باشی ما را دگر نیابی
ای خواجه ترکِ ره کن ما را[…]
-
گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیا، تا که بهار جانها تازه کند دل تو را
گر تو ملولی ای پدر جانبِ یارِ من بیا تا که بهارِ جانها تازه کند دلِ تو را
بوی سلامِ یارِ من لخلخۀ بهارِ من باغ و گل و ثَمارِ من آرَد سوی جانْ صبا
مستی و طُرفه مستیی هستی[…]
-
خنک آن کس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد، گرو عشق و جنون شد گهر بحر صفا شد
خنُک آن کس که چو ما شد همه تسلیم و رضا شد گرو عشق و جنون شد گهرِ بحرِ صفا شد
مه و خورشیدِ نظر شد که از او خاک چو زر شد به کرَم بحرِ گهر شد به روش بادِ صبا شد
[…]