-
این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین، از آسمان خوشتر شده در نور او روی زمین
این کیست این این کیست این هذا جنون العاشقین، از آسْمان خوشتر شده در نورِ او روی زمین
بیهوشی جانهاست این یا گوهرِ کانهاست این، یا سرو بستانهاست این یا صورتِ روح الامین
سرمستی جانِ جهان معشوقۀ چَشم و دهان[…]
-
ای شب خوش رو که تویی مهتر و سالار حبش، ما ز تو شادیم همه وقت تو خوش وقت تو خوش
ای شبِ خوشرو که تویی مهتر و سالارِ حَبَش، ما ز تو شادیم همه وقت تو خوش وقت تو خوش
عشقِ تو اندرخورِ ما شوقِ تو اندر برِ ما دست بنِهْ بر سر ما دست مکش دست مکش
ای شبِ[…]
-
به خدایی که در ازل بودهست، حی و دانا و قادر و قیوم
به خدایی که در ازل بوده است حیّ و دانا و قادر و قیّوم
نورِ او شمعهای عشق فروخت تا بشد صد هزار سِر معلوم
از یکی حکمِ او جهان پر شد عاشق و عشق و حاکم و محکوم
ای ساقی روشندلان بردار سغراق کرم، کز بهر این آوردهای ما را ز صحرای عدم
تا جان ز فکرت بگذرد وین پردهها را بردرد زیرا که فکرت جان خورَد جان را کند هر لحظه کم
ای دل خموش از قالِ[…]
-
نوریست میان شعر احمر، از دیده و وهم و روح برتر
نوریست میانِ شعرِ احمر، از دیده و وهم و روح برتر
خواهی خود را بدو بدوزی، برخیز و حجابِ نفس بر در
آن روحِ لطیف صورتی شد با ابرو و چَشم و رنگِ اسمر
[…] -
وقت آن شد که بدان روح فزا آمیزی، مرغ زیرک شوی و خوش به دو پا آویزی
وقتِ آن شد که بدان روحفزا آمیزی، مرغِ زیرک شوی و خوش به دو پا آویزی
سینه بگْشا چو درختان به سوی بادِ بهار زآنک زهر است تو را بادِ روی پاییزی
به شکرخندۀ معنی تو شکر شو همگی در[…]
-
دلبر بیگانه صورت مهر دارد در نهان، گر زبانش تلخ گوید قند دارد در دهان
دلبرِ بیگانه صورت مِهر دارد در نهان، گر زبانش تلخ گوید قند دارد در دهان
از درونسو آشنا و از برونْ بیگانهرو، این چنین پرمهرْ دشمن من ندیدم در جهان
چونک دلبر خشم گیرد عشقِ او می گویدم عاشقِ ناشی[…]
-
همه خفتند و من دلشده را خواب نبرد، همه شب دیده من بر فلک استاره شمرد
همه خفتند و منِ دلشده را خواب نبرد همه شب دیدۀ من بر فلکْ استاره شمرد
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید، خوابِ من زهرِ فراقِ تو بنوشید و بمرد
چه شود گر ز ملاقاتْ دوایی سازی خستهای[…]
-
مدارم یک زمان از کار فارغ که گردد آدمی غمخوار فارغ
مدارم یک زمان از کارْ فارغ که گردد آدمی غمخوار فارغ
چو فارغ شد غمْ او را سُخره گیرد، مبادا هیچ کس ای یار فارغ
قلندر گر چه فارغ مینماید ولیکن نیست در اسرار فارغ
ای کار من از تو زر ای سیمبرِ مستان، هم سیم به یادم دِهْ هم سیم و زرم بستان
در عینِ زمستانی چون گرم کنی مرکب از گرمی میدانت برسوزد تابستان
گر طفلکِ یک روزه شبهای تو را بیند از[…]