-
ای گوشِ من گرفته تویی چَشمِ روشنم، باغم چه می بری چو تویی باغ و گلشنم
ای گوشِ من گرفته تویی چَشمِ روشنم، باغم چه می بری چو تویی باغ و گلشنم
عمریست کز عطای تو من طبل میخورم، در سایۀ لوای کرَم طبل می زنم
می مالم این دو چَشم که خواب است یا خیال،[…]
-
هم به درد این درد را درمان کنم هم به صبر این کار را آسان کنم
هم به درد این درد را درمان کنم هم به صبر این کار را آسان کنم یا برآرَم پایِ جان زین آب و گِل یا دل و جان وقفِ دلداران کنم داغِ پروانهستم از شمع الست، خدمت شمع همان سلطان کنم عشق مهمان شد برِ این سوخته، یک دلی دارم پیَش قربان کنم نفْس اگر[…]
-
با تو حیات و زندگی بیتو فنا و مردنا، زانک تو آفتابی و بیتو بوَد فسردنا
با تو حیات و زندگی بی تو فنا و مردنا، زانک تو آفتابی و بی تو بوَد فسردنا خلق بر این بساطها بر کفِ تو چو مهرهای، هم ز تو ماه گشتنا هم ز تو مهره بردنا گفت دمم چه میدهی دم به تو من سپردهام، من ز تو بیخبر نیَم در دمِ دم سپردنا[…]
-
هر نکته که از زهر اجل تلختر آید آن را چو بگوید لب تو چون شکر آید
هر نکته که از زهر اجل تلختر آید آن را چو بگوید لب تو چون شکر آید در چاهِ زنخدان تو هر جان که وطن ساخت زود از رسن زلف تو بر چرخ برآید هین توشه دِه از خوشهٔ ابروی ظریفت زان پیش که جان را ز تو وقت سفر آید از دعوت و آواز[…]
-
بازآمدی که ما را در هم زنی به شوری، داوود روزگاری با نغمهٔ زبوری
بازآمدی که ما را در هم زنی به شوری، داوود روزگاری با نغمهٔ زبوری یا مصر پر نباتی یا یوسُف حیاتی، یعقوب را نپرسی چونی از این صبوری بازآمد آن قیامت با فتنه و ملامت، گفتم که آفتابی یا نور نور نوری ای آسمان بر این دم گردان و بیقراری وی خاک هم در این[…]
-
در غیب هست عودی کاین عشق از اوست دودی، یک هستِ نیسترنگی کز اوست هر وجودی
در غیب هست عودی کاین عشق از اوست دودی، یک هستِ نیسترنگی کز اوست هر وجودی هستی ز غیب رسته بر غیب پرده بسته وآن غیب همچو آتش در پردههای دودی دود ار چه زاد ز آتش هم دود شد حجابش، بگذر ز دودِ هستی کز دود نیست سودی از دود گر گذشتی جان عین[…]
-
ریاضت نیست پیشِ ما، همه لطف است و بخشایش، همه مهر است و دلداری همه عیش است و آسایش
ریاضت نیست پیشِ ما، همه لطف است و بخشایش، همه مهر است و دلداری همه عیش است و آسایش هر آنچ از فقر کار آید به باغ جان به بار آید به ما از شهریار آید و باقی جمله آرایش همه دیدهست در راهش همه صدر است درگاهش وگر تن هست در کاهش ببین جان[…]
-
رویت بینم بدرِ من آن را دانم، وانجا که تویی صدرِ من آن را دانم
-
صنما به چَشمِ شوخت که به چشم اشارتی کن، نفسی خرابِ خود را به نظر عمارتی کن
صنما به چَشمِ شوخت که به چشم اشارتی کن، نفسی خرابِ خود را به نظر عمارتی کن دل و جانْ شهیدِ عشقت به درون گورِ قالب، سوی گورِ این شهیدان بگذر زیارتی کن تو چو یوسفی رسیده همه مصر کف بریده، بنما جمال و بِستان دل و جانْ تجارتی کن و اگر قدم فشردی به[…]
-
گلسن بنده ستایک غرضم یق اشد رسن، قلسن انده یوز در یلنیز قنده گلرسن