-
زهی لواء و علم لا اله الا الله، که زد بر اوج قدم لا اله الا الله
زهی لواء و علَمْ، لا اله الا الله، که زد بر اوج قدم، لا اله الا الله
چگونه گَرد برآوَرْد شاهْ موسیوار ز بحرِ هست و عدم لا اله الا الله
ستادهاند صفاتِ صفا ز خجلتِ او به پیشِ او[…]
-
ساقیا در نوش آور شیره عنقود را، در صبوح آور سبک مستان خواب آلود را
ساقیا در نوش آور شیرۀ عُنقود را، در صبوح آور سبکْ مستانِ خواب آلود را
یک به یک در آب افکن جمله ترّ و خشک را، اندر آتش امتحان کن چوب را و عود را
سوی شورستان روان کن شاخی[…]
-
ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس، زانک نیرزد کنون خون رهی یک لکیس
ای سگِ قصّابِ هجر خونِ مرا خوش بلیس زانکِ نیرزد کنون خونِ رهی یک لِکیس
گنجِ نهانِ دو کونْ پیشِ رخش یک جو است، بهرِ لکیسی دلا سرد بوَد این مکیس
عاشقی آن صنم وانگه ترسِ کسی، یک دم و[…]
-
عاشقی و بی وفایی کار ماست، کار کار ماست چون او یار ماست
عاشقیّ و بی وفایی کارِ ماست، کار کارِ ماست چون او یار ماست
قصدِ جانِ جملۀ خویشان کنیم، هر چه خویشِ ما کنون اغیار ماست
عقل اگر سلطانِ این اقلیم شد همچو دزد آویخته بر دار ماست
[…] -
آخر مراعاتی بکن مر بیدلان را ساعتی، ای ماه رو تشریف ده مر آسمان را ساعتی
آخِر مراعاتی بکن مر بیدلان را ساعتی، ای ماهرو تشریف دِهْ مر آسمان را ساعتی
ای آن که هستت در سخن مستیِّ مِیهای کهن دلداریی تلقین بکن مر ترجمان را ساعتی
تن چون کمانم دل چو زِه ای جان کمان[…]
-
تا دلبر خویش را نبینیم جز در تک خون دل نشینیم
تا دلبرِ خویش را نبینیم جز در تکِ خونِ دل نَشینیم
ما بِهْ نشویم از نصیحت چون گمرهِ عشقِ آن بِهینیم
اندر دلِ درد خانه داریم، درمان نبوَد چو همچنینیم
در حلقۀ عاشقان قدسی[…]
-
تو مرا می بده و مست بخوابان و بهل، چون رسد نوبت خدمت نشوم هیچ خجل
تو مرا مِی بده و مست بخوابان و بهل، چون رسد نوبتِ خدمت نشوم هیچ خجل
چو گهِ خدمتِ شه آید من میدانم گر ز آب و گلم ای دوست نیَم پای به گِل
در نمازش چو خروسم سبک و[…]
-
تو کمتر خوارهای هشیار میرو، میان کژروان رهوار میرو
تو کمتر خوارهای هشیار میرُو، میانِ کژرُوان رهوار میرو
تو آن خنبی که من دیدم ندیدی، مرا خنبک مزن ای یار، میرو
ز بازارِ جهان بیزار گشتم، تو دلّالی سوی بازار میرو
چو من[…]
-
عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید، دولتی هست حریفان سر دولت خارید
عشرتی هست در این گوشه غنیمت دارید، دولتی هست حریفان سرِ دولت خارید
چو شکر یک دل و آغشتۀ این شیر شوید که ظریفید و لطیفید و نکومقدارید
دانه چیدن چه مروّت بوَد آخِر مکنید، که امیران دو صد خرمن[…]
-
دل معشوق سوزیدهست بر من، وزان سوزش جهان را سوخت خرمن
دلِ معشوق سوزیده است بر من، وز آن سوزش جهان را سوخت خِرمن
بزد آتش به جانِ بنده شمعی کز او شد موم جانِ سنگ و آهن
به دید آمد از آن آتش به ناگه میانِ شب هزاران صبحِ روشن
[…]