-
این عرصه که عرضِ آن ندارد طولی، بگذار عمارتش به هر مجهولی
-
دی چَشمِ تو رایِ سِحرِ مطلق میزد، روی تو رهِ گنبدِ ازرق میزد
-
از آبِ حیاتِ دوست بیمار نمانْد، وز گلبنِ وصلِ دوست یک خار نماند
-
مردانه بیا که نیست کارِ تو مَجاز، آغاز بنِهْ ترانهای بی آغاز
-
وا پس مانی ز یار، واپس باشی، از شاخِ درخت بگسلی خس باشی
-
در لشکرِ عشق چون که خونریز کنند، شمشیر ز پارههای ما تیز کنند
-
در گریهٔ خونْ مرا شکرخندِ تو کرد، بی بندِ تو در جهان مرا بندِ تو کرد
-
در کوی خرابات تکبّر نخرند، مردی ز سرِ کوی خرابات برند
-
دی بنده بر آن قمر جانی شد، یک نکته بگفت و بحث را بانی شد
-
گاه از غمِ دلبران بر آتش باشم، گاه از پیِ دوستانْ مشوّش باشم