-
عالم همه سخرهٔ صفاتِ اویند، در هستی خویش جمله مات اویند
-
زین عشق پر از فعل جهانسوز بترس، زین سنگ قبابخش کمردوز بترس
-
رویم چو زرِ زمانه میبین و مپرس، این اشکِ چو ناردانه میبین و مپرس
-
در بحر خیال غرقهٔ گردابم، نی بلکه به بحر میکشد سِیلابم
-
چندان بدویدهام پس دل بی جان، آنجا که نه من بودم و نی کون و مکان
-
مجموع تن و قالب خود را بنگر، جوقی مستند خفته بر همدیگر
-
خواب آمد و در چَشم نبُد موضع خواب، زیرا ز تو چشم بود پر آتش و آب
-
ای نور دل و دیده و جانم، چونی، وی آرزوی هر دو جهانم، چونی
-
این نیست رهِ وصل که پنداشتهای، این نیست جهانِ جان که بگذاشتهای
-
ای نفْس، عجب که با دلم همنفسی، من بندهٔ آن صبح که خندان برسی