-
از آن مقام که نبود گشاد زود گذر، برو به سوی خریدار خویش همچون زر
از آن مقام که نبوَد گشادْ زود گذر، برو به سوی خریدارِ خویش همچون زر
درخت اگر متحرّک شدی ز جای به جا نه رنجِ ارّه کشیدی نه زخمههای تبر
زمان چو حاکمِ تست و مکان چو معبرِ تو مکانِ[…]
-
از فراقِ شمسِ دین افتادهام در تنگنا، او مسیحِ روزگار و دردِ چشمم بیدوا
از فراقِ شمسِ دین افتادهام در تنگنا، او مسیحِ روزگار و دردِ چشمم بیدوا گر چه دردِ عشقِ او خود راحتِ جانِ من است، خونِ جانم گر بریزد او بوَد صد خونبها عقلِ آواره شده دوش آمد و حلقه بزد، من بگفتم کیست بر در، باز کن در، اندرآ گفت آخِر چون درآید، خانه تا[…]
-
ماه دیدم شد مرا سودای چرخ، آن مهی نی کو بوَد بالای چرخ
ماه دیدم شد مرا سودای چرخ، آن مهی نی کو بوَد بالای چرخ تو ز چرخی با تو میگویم ز چرخ، ور نه این خورشید را چه جای چرخ زُهره را دیدم همیزد چنگْ دوش، ای همه چون دوشِ ما شبهای چرخ جانِ من با اختران آسمان رقص رقصان گشته در پهنای چرخ در فراقِ[…]
-
ما دو سه مست خلوتی جمع شدیم این طرف، چون شترانِ رو به رو پوز نهاده در علف
ما دو سه مستِ خلوتی جمع شدیم این طرف، چون شترانِ رو به رو پوز نهاده در علف هر طرفی همیرسد مست و خرابْ جوقْ جوق، چون شترانِ مستلب سست فکنده کرده کف خوش بخورید کـاشتران ره نبرند سوی ما، زانکِ به وادی اندر اند، ما سرِ کوه بر شرف گر چه درازگردناند تا سرِ[…]
-
ما دو سه رندِ عشرتی جمع شدیم این طرف، چون شترانِ رو به رو پوز نهاده در علف
ما دو سه رندِ عشرتی جمع شدیم این طرف، چون شترانِ رو به رو پوز نهاده در علف از چپ و راست میرسد مستِ طمع هر اشتری، چون شتران فکنده لب مست و برآوریده کف غم مخورید هر شتر ره نبرَد بدین اغل، زانک به پستیاند و ما بر سرِ کوه بر شرف کس به[…]
-
شاه هم از بامداد سرخوش و سرمست خاست، طبل به خود میزند، در دلِ او تا چههاست
شاه هم از بامداد سرخوش و سرمست خاست، طبل به خود میزند، در دلِ او تا چههاست منتظر است آسمان تا چه کند قهرمان، هرچه کند گو بکن، هرچه کند جانِ ماست هر نفسی روضهای از تو به پیشِ دل است، حاتمِ طِی با سخاش طی شد اگر این سخاست ای چو درختِ بلند قبلهٔ[…]
-
مرحبا ای جان باقی، پادشاهِ کامیار، روحبخشِ هر قِران و آفتابِ هر دیار
مرحبا ای جانِ باقی، پادشاهِ کامیار، روحبخشِ هر قِران و آفتابِ هر دیار این جهان و آن جهان هر دو غلامِ امرِ تو، گر نخواهی برهمش زن ور همیخواهی بدار تابشی از آفتابِ فقر بر هستی بتاب، فارغ آور جملگان را از بهشت و خوفِ نار وارهان مر فاخرانِ فقر را از ننگِ جان، در[…]
-
بیار باده که دیر است در خمارِ توام، اگر چه دلقکشانمْ نَه یارِ غارِ توام
بیار باده که دیر است در خمارِ توام، اگر چه دلقکشانمْ نَه یارِ غارِ توام بیار رطل و سبو کارم از قدح بگذشت، غلامِ همّت و دادِ بزرگوارِ توام در این زمان که خمارم مطیع من می باش، چو مست گشتم از آن پس به اختیار توام بیار جام اناالحقْ شرابِ منصوری، در این زمان[…]
-
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم، در این سراب فنا چشمه حیات منم
نگفتمت مرو آن جا که آشنات منم در این سرابِ فنا چشمهٔ حیات منم
وگر به خَشم رَوی صد هزار سال ز من به عاقبت به من آیی که منتهات منم
نگفتمت که به نقشِ جهان مشو راضی که نقشبندِ[…]
-
همه جمالِ تو بینم چو چشم باز کنم، همه شرابِ تو نوشم چو لب فراز کنم
همه جمالِ تو بینم چو چشم باز کنم، همه شرابِ تو نوشم چو لب فراز کنم
حرام دارم با مردمان سخن گفتن و چون حدیثِ تو آید سخن دراز کنم
هزار گونه بلَنگم به هر رَهَم که بَرَند، رهی که[…]