-
خواجه چرا کردهای روی تو بر ما تُرُش، زین شکرستان برو، هست کس این جا ترش
خواجه چرا کردهای روی تو بر ما تُرُش، زین شکرستان برو، هست کس این جا ترش در شکرستانِ دل قند بوَد هم خجل، تو ز کجا آمدی ابرو و سیما ترش بر فلک آن طوطیان جمله شکر میخورند، گر نپری بر فلک منگر بالا ترش رستمِ میدان فکر پیش عروسانِ بکر هیچ بوَد در وصال[…]
-
بیا ای عارفِ مطرب چه باشد گر ز خوش خویی چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی
بیا ای عارفِ مطرب چه باشد گر ز خوشخویی چو شعری نور افشانی و زان اشعار برگویی به جانِ جملهٔ مردان بدرّد جمله با دردان، که برگو تا چه میخواهی و زین حیران چه میجویی از آن روی چو ماهِ او ز عشق حسنخواه او بیاموزید ای خوبان رخافروزی و مهرویی از آن چشم سیاه[…]
-
امروز گرو بندم با آن بتِ شکّرخا، من خوشتر میخندم یا آن لب چون حلوا
امروز گرو بندم با آن بتِ شکّرخا، من خوشتر میخندم یا آن لبِ چون حلوا من نیم دهان دارم، آخر چه قدَر خندم، او همچو درختِ گُل، خندهست ز سر تا پا هستم کن جانا خوش تا جان بدهد شرحش، تا شهر برآشوبد زین فتنه و زین غوغا شهری چه محل دارد کز عشق تو[…]
-
ای نای خوشنوای که دلدار و دلخوشی، دم میدهی تو گرم و دمِ سرد میکشی
ای نای خوشنوای که دلدار و دلخوشی، دم میدهی تو گرم و دمِ سرد میکَشی خالیست اندرونِ تو از بند، لاجرم خالی کنندهٔ دل و جان مشوّشی نقشی کنی به صورتِ معشوق هر کسی، هر چند امّیی تو به معنی منقّشی ای صورتِ حقایقِ کل در چه پردهای، سر برزن از میانهٔ نِی چون شکروشی[…]
-
سراندازان همیآیی نگارینِ جگرخواره، دلم بردی نمیدانم چه آوردی دگرباره
سراندازان همیآیی نگارینِ جگرخواره، دلم بردی نمیدانم چه آوردی دگرباره فغان از چَشمِ مکّارت کز اوّل بود این کارَت، که پاره پاره پیش آیی و برْبایی دلِ پاره برای ماهِ بیچون را کشیدی جورِ گردون را، مسلّم گشت مجنون را که عاقل نیست این کاره بیار آن جامِ پرآتش که تا ما درکشیمش خَوش، به[…]
-
به جان تو ای طایی که سوی ما باز آیی، تو هر چه میفرمایی همه شِکر میخایی
به جان تو ای طایی که سوی ما باز آیی، تو هر چه میفرمایی همه شِکر میخایی برآ به بام ای خوشخو به بام ما آور رو، دو سه قدم نِه این سو رضای این مستان جو اگر ملولی بستان قنینهای از مستان که راحت جان است آن بدار دست از دستان ایا بتِ جانافزا[…]
-
گلِ خندان که نخندد چه کند، علَم از مُشک نبندد چه کند
گلِ خندان که نخندد چه کند، علَم از مُشک نبندد چه کند نارِ خندان که دهان بگشادهست، چونک در پوست نگنجد چه کند مهِ تابان به جز از خوبی و نازْ چه نماید چه پسندد چه کند آفتاب ار ندهد تابش و نور پس بدین نادره گنبد چه کند سایه چون طلعت خورشید بدید نکند[…]
-
شوری فتاد در فلک ای مه چه شِستهای، پرنور کن تو خیمه و خرگهْ چه شستهای
شوری فتاد در فلک ای مه چه شِستهای، پرنور کن تو خیمه و خرگهْ چه شستهای آگاه نیستند مگر این فسردگان، از آتشِ تو ای بتِ آگه چه شستهای آتش خورانِ ره به سر کوی منتظر، با مردمان زیرکِ ابله چه شستهای دل شیرِ بیشهست و لیکن سرش تویی، دل لشکرِ حق است و تویی[…]
-
چون تلفِ عشق موبّد شدی، گر تو یکی روح بُدی صد شدی
چون تلفِ عشقْ موبّد شدی، گر تو یکی روح بُدی صد شدی مست و خراب و خوش و بی خود شود خَلقْ چو تو جلوهگرِ خود شدی ای دل من باده بخور فاش فاش، حد نزنندت چو تو بیحد شدی حد اگر باشد هم بگذرد، شاد بمان تو که مخلّد شدی ای دلِ پرکینه مصفّا[…]
-
ای پاکرو چون جامِ جم وز عشقِ آن مه متّهم، این مرگ خود پیدا کند پاکیْ تو را کم خور تو غم
ای پاکرو چون جامِ جم وز عشقِ آن مه متّهم، این مرگ خود پیدا کند پاکیْ تو را کم خور تو غم ای جانِ من با جانِ تو جویای دُر در بحر خون، تا دُر که را پیدا شود پیدا شود ای جان عم من چون شوم کوتهنظر در عشقِ آن بحر گهر، کز ساحل[…]