-
گویند که عشق عقلآمیز خوش است، در هر صفتی که هست پرهیز خوش است
-
بیا با هم سخن از جان بگوییم، ز گوش و چشمها پنهان بگوییم
بیا با هم سخن از جان بگوییم، ز گوش و چشمها پنهان بگوییم چو گلشن بیلب و دندان بخندیم، چو فکرت بیلب و دندان بگوییم به سان عقل اوّل سرّ عالم دهان بربسته تا پایان بگوییم سخندانان چو مشرف بر دهانند برون از خرگه ایشان بگوییم کسی با خود سخن پیدا نگوید، اگر جمله یکیم[…]
-
روزی به خرابات گذر میکردم، این دلقِ بشر دوخت به در میکردم
-
دل من کار تو دارد، گل و گلنار تو دارد، چه نکوبخت درختی که بر و بارِ تو دارد
دل من کار تو دارد، گل و گلنار تو دارد، چه نکوبخت درختی که بر و بارِ تو دارد چه کند چرخِ فلک را چه کند عالمِ شک را، چو بر آن چرخِ معانی مهش انوارِ تو دارد به خدا دیوِْ ملامت برهد روزِ قیامت، اگر او مِهرِ تو دارد اگر اقرارِ تو دارد به[…]
-
وصفِ آن مخدوم میکن گر چه میرنجد حسود، کاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخِ کبود
وصفِ آن مخدوم میکن گر چه میرنجد حسود، کاین حسودی کم نخواهد گشت از چرخِ کبود گر چه خود نیکو نیاید وصفِ مِی از هوشیار، چون پیِ مست از خمارِ غمزهٔ مستش چه سود مستِ آن مِی گر نِهای میدو پیِ دستار و دل، چونک دستار و دلت را غمزههای او ربود گر دو صد[…]
-
الا ای رو ترُش کرده که تا نبوَد مرا مدخل، نبشته گِردِ روی خود صلا نعم الا دام الخل
الا ای رو ترُش کرده که تا نبوَد مرا مدخل، نبشته گِردِ روی خود صلا نعم الا دام الخل دو سه گام ار ز حرص و کین به حِلم آیی عسل جوشی، که عالمها کنی شیرین نمیآیی زهی کاهل غلط دیدم غلط گفتم همیشه با غلط جفتم که گر من دیدمی رویت نماندی چشم من[…]
-
بارِ دگر از راه سوی چاه رسیدیم، وز غربتِ اجسام به الله رسیدیم
بارِ دگر از راه سوی چاه رسیدیم، وز غربتِ اجسام به الله رسیدیم با اسب بدان شاه کسی چون نرسیدهست ما اسب بدادیم و بدان شاه رسیدیم چون ابر بسی اشک در این خاک فشاندیم وز ابر گذشتیم و بدان ماه رسیدیم ای طبل زنان نوبت ما گشت بکوبید، وی ترک برون آ که به[…]
-
دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا، زین سپس با خود نمانَد بوالعلی و بوالعلا
دولتی همسایه شد همسایگان را الصلا، زین سپس با خود نمانَد بوالعلی و بوالعلا عاقبت از مشرقِ جان تیغ زد چون آفتاب، آن که جان میجُست او را در خلا و در ملا آن ز دور آتش نماید چون رَوی نوری بوَد، همچنان که آتشِ موسیٰ برای ابتلا الصلا پروانهجانان قصدِ آن آتش کنید، چون[…]
-
جمله یارانِ تو سنگند و تویی مرجان چرا، آسِمان با جملگان جسم است و با تو جان چرا
جمله یارانِ تو سنگند و تویی مرجان چرا، آسِمان با جملگان جسم است و با تو جان چرا چون تو آیی جزو جزوم جمله دستک میزنند، چون تو رفتی جمله افتادند در افغان چرا با خیالت جزو جزوم میشود خندان لبی، میشود با دشمنِ تو مو به مو دندان چرا بی خط و بیخالِ تو[…]
-
ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی، ز عشقْ جیب دریدی در ابتدای جنونی
ز حد چون بگذشتی بیا بگوی که چونی، ز عشقْ جیب دریدی در ابتدای جنونی شکست کشتی صبرم هزار بار ز موجت، سری برآر ز موجی که موجِ قلزمِ خونی که خون بهینه شراب است جگر بهینه کباب است، همین دوَم تو فزون کن که از فزونه فزونی چو از الستِ تو مستم چو در[…]