-
آن جا که چو تو نگار باشد سالوس و حفاظْ عار باشد
آن جا که چو تو نگار باشد سالوس و حفاظْ عار باشد سالوس و حیَل کنار گیرد چون رحمت بیکنار باشد بوسی به دغا ربودم از تو، ای دوست دغا سه بار باشد امروز وفا کن آن سوم را امروز یکی هزار باشد من جوی و تو آب و بوسهٔ آب هم بر لب جویبار[…]
-
آن کس که ز جانِ خَود نترسد، از کشتن نیک و بد نترسد
آن کس که ز جانِ خَود نترسد از کشتن نیک و بد نترسد وان کس که بدید حُسنِ یوسُف از حاسد و از حسد نترسد آن کس که هوای شاه دارد از لشکرِ بیعدد نترسد آخِر حیوان ز ذوقِ صحبت از جفته و از لگد نترسد آن کس که سعادت ازل دید از عاقبتِ ابد[…]
-
آن خواجهٔ خوشلقا چه دارد، بازارِ مرا بها چه دارد
آن خواجهٔ خوشلقا چه دارد، بازارِ مرا بها چه دارد او عشوه دهد از او تو مشنو، رختش بطلب که تا چه دارد نقدش برکش ببین که چند است، در نقد دگر دغا چه دارد گر دست و ترازُوی نداری تا برکشی کز صفا چه دارد اندر سخنش کشان و بو گیر کز بوی مِیِ[…]
-
آن کس که ز تو نشان ندارد گر خورشید است آن ندارد
آن کس که ز تو نشان ندارد گر خورشید است آن ندارد ما بر در و بامِ عشقْ حیران، آن بام که نردبان ندارد دل چون چنگ است و عشق زخمه، پس دل به چه دل فغان ندارد امروز فغانِ عاشقان را بشنو که تو را زیان ندارد هر ذرّه پر از فغان و نالهست،[…]
-
پیش از آنکِ از عدم کرد وجودها سری، بی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری
پیش از آنکِ از عدم کرد وجودها سری، بی ز وجود وز عدم باز شدم یکی دری بی مه و سالِ سالها روح زدهست بالها، نقطهٔ روحِ لم یزل پاکرُوی قلندری آتشِ عشقِ لامکان سوخته پاکْ جسم و جان، گوهرِ فقر در میانْ بر مثَلِ سمندری خود خورَد و فزون شود آنکِ ز خود برون[…]
-
اگر عشقت به جای جان ندارم به زلفِ کافرت ایمان ندارم
اگر عشقت به جای جان ندارم به زلفِ کافرت ایمان ندارم چو گفتی ننگ می داری ز عشقم، غمِ عشقِ تو را پنهان ندارم تو می گفتی مکن در من نگاهی، که من خونها کنم تاوان ندارم منِ سرگشته چون فرمان نبردم، از آن بر نیک و بد فرمان ندارم چو هر کس لطف می[…]
-
سفر کردم به هر شهری دویدم به لطف و حسن تو کس را ندیدم
سفر کردم به هر شهری دویدم به لطف و حسن تو کس را ندیدم ز هجران و غریبی بازگشتم دگرباره بدین دولت رسیدم ز باغ روی تو تا دور گشتم نه گل دیدم نه یک میوه بچیدم به بدبختی چو دور افتادم از تو ز هر بدبخت صد زحمت کشیدم چه گویم مرده بودم بیتو[…]
-
ای آمده بامداد شوریده و مست، پیداست که باده دوش گیرا بودهست
-
جز صحبتِ عاشقان و مستان مپسند، در دل هوسِ قومِ فرومایه مبند
-
باز درآمد به بزمْ مجلسیانْ دوستْ دوستْ، گر چه غلط میدهد نیست غلطْ اوست اوست
باز درآمد به بزمْ مجلسیانْ دوستْ دوستْ، گر چه غلط میدهد نیست غلطْ اوست اوست گاه خوشِ خوش شوَد گه همه آتش شود، تعبیههای عجب یارِ مرا خوست خوست نقشِ وفا وی کند پشت به ما کِی کند، پشت ندارد چو شمع او همگی روست روست پوست رها کن چو مار سر تو برآور ز[…]