-
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید، در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید، در این عشق چو مردید همه روح پذیرید بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید کز این خاک برآیید سماوات بگیرید بمیرید بمیرید و زین نفس ببرّید، که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید یکی تیشه بگیرید پی حفرهٔ زندان، چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید[…]
-
هر روز بامداد سلام علیکما، آن جا که شه نشیند و آن وقتِ مرتضا
هر روز بامداد سلام علیکما، آن جا که شه نشیند و آن وقتِ مرتضا دل ایستاد پیشش بسته دو دست خویش تا دست شاه بخشد پایانْ زر و عطا جان مستِ کاس و تا ابدالدهر گهگهی بر خوانِ جسم کاسه نهد دل نصیبِ ما تا زان نصیب بخشد دستِ مسیحِ عشق، مر مرده را سعادت[…]
-
اگر امشب برِ من باشی و خانه نروی، یا علی شیرِ خدا باشی یا خود علوی
اگر امشب برِ من باشی و خانه نروی، یا علی شیرِ خدا باشی یا خود علوی اندک اندک به جنون راه بری از دَمِ من، برهی از خرد و ناگه دیوانه شوی کهنه و پیر شدی زین خرد پیر گریز تا بهار تو نماید گل و گلزار نوی به خیالی به من آیی به خیالی[…]
-
یا راهبا انظر الی مصباح، متشعشعا و استغن عن اصباح
یا راهبا انظر الی مصباح، متشعشعا و استغن عن اصباح انظر الی راح تناهی لطفه، و سبی النهی یا لطفها من راح فالراح نسخ للعقول بنوره، کالشمس عزل للنجوم و ماح الجد یسجد راحنا متخاضعا، و اعوذ من راح یزید مزاحی اهل المزاح و اهل راحهالک، لا خیر فیهم مسکرا او صاحی العقل مساح الزمان[…]
-
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد، که روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد، که روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد ز شادی و ز فرح در جهان نمیگنجد که چون تو یارِ دلارام خوشلقا دارد همیرسد به گریبانِ آسمان دستش، که او چو سایه ز ماهِ تو مقتدا دارد به آفتابِ تو آن را که پشت گرم[…]
-
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد، به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد، به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد ز شادی و ز فرح در جهان نمیگنجد دلی که چون تو دلآرامِ خوشلقا دارد ز آفتابِ تو آن را که پشت گرم شود، چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد ز بهر شادی توست ار دلم غمی[…]
-
هله تا ظن نبَری کز کفِ من بگریزی، حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی
هله تا ظن نبَری کز کفِ من بگریزی، حیله کم کن نگذارم که به فن بگریزی جانِ شیرینِ تو در قبضه و در دستِ من است، تنِ بیجان چه کند گر تو ز تن بگریزی گر همه زهرم با خوی منت باید ساخت، پس تو پروانه نِهای گر ز لگن بگریزی چون کدو بیخبری زین[…]
-
بتِ من به طعنه گوید چه میانِ ره فتادی، صنما چرا نیفتم ز چنان مِیی که دادی
بتِ من به طعنه گوید چه میانِ ره فتادی، صنما چرا نیفتم ز چنان مِیی که دادی صنما چنان فتادم که به حشْر هم نخیزم، چو چنان قدح گرفتی سرِ مشک را گشادی شدهام خراب لیکن قدری وقوف دارم که سرم تو برگرفتی به کنار خود نهادی صنما ز چشم مستت که شرابدار عشق است[…]
-
به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی، که پیالههاست مردم تو شراببخش خُنبی
به خدا کسی نجنبد چو تو تن زنی نجنبی، که پیالههاست مردم تو شراببخش خُنبی هله خواجه خاکِ او شو چو سوار شد به میدان، سر اسب را مگردان که تو سر نِهای تو سنبی که در آن زمان سری تو که تو خویشْ دُنب دانی، چو تو را سری هوس شد تو یقین بدانک[…]
-
فعلِ نیکان محرضِ نیکیست، همچو مطرب که باعثِ سبکیست
فعلِ نیکان محرضِ نیکیست، همچو مطرب که باعثِ سبکیست بهر تحریضِ بندگان یزدان از بد و نیک شاکر و شاکیست نکر فرعون و شکر موسی کرد، به بهانه ز حال ما حاکیست جنس فرعون هر که در منیست، جنس موسی هر آنک در پاکیست از پی غم یقین همه شادیست، و از پیِ شادی تو[…]