-
هان ای سفری عزم کجای است تو را، هر جا که روی نشستهای در دلِ ما
-
خدایگانِ جمال و خلاصهٔ خوبی، به جان و عقل درآمد به رسمِ گِل کوبی
خدایگانِ جمال و خلاصهٔ خوبی، به جان و عقل درآمد به رسمِ گِل کوبی بیا بیا که حیات و نجاتِ خلق تویی، بیا بیا که تو چشم و چراغِ یعقوبی قدم بنه تو بر آب و گلم که از قدمت ز آب و گل برود تیرگیّ و محجوبی ز تابِ تو برسد سنگها به یاقوتی،[…]
-
من چو در گورِ درون خفته همی فرسايم، چو بيايی به زيارت سِرِه بيرون آيم
من چو در گورِ درون خفته همی فرسايم، چو بيايی به زيارت سِرِه بيرون آيم نفخِ صورِ منی و محشرِ من پس چه کنم، مرده و زنده بدان جا که تويی آنجايم مثَلِ نایِ جماديم و خمش بی لب تو، چه نواها زنم آن دم که دمی در نايم نِیِ مسکينِ تو با شکّرِ لب[…]
-
چو غلامِ آفتابم هم از آفتاب گویم، نه شبم نه شبپرستم که حدیث خواب گویم
چو غلامِ آفتابم هم از آفتاب گویم، نه شبم نه شبپرستم که حدیث خواب گویم چو رسولِ آفتابم به طریق ترجمانی، پنِهان از او بپرسم به شما جواب گویم به قدم چو آفتابم به خرابهها بتابم بگریزم از عمارتْ سخن خراب گویم به سرِ درخت مانم که ز اصل دور گشتم، به میانهٔ قشورم همه[…]
-
چون بزند گردنم سجده کند گردنش، شیر خورَد خونِ من ذوقِ من از خوردنش
چون بزند گردنم سجده کند گردنش، شیر خورَد خونِ من ذوقِ من از خوردنش هین هله شیرِ شکار پنجه ز من برمدار، هین که هزاران هزار منّت آن بر منش پخته خورَد پختهخوار خام خورَد عشقِ یار، خام منم ای نگار که نتوان پختنش ای تو دهلزن به قل بنده تو را چون دهل، در[…]
-
صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش، برهم زنیم کارِ تو را همچو کار خویش
صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش، بر هم زنیم کارِ تو را همچو کار خویش مگریز که ز چنبر چرخت گذشتنیست، گر شیرِ شرزه باشی ور سفله گاومیش تن دُنبلیست بر کتِفِ جان برآمده، چون پر شود تهی شود آخِر ز زخمِ نیش ای شاد باطلی که گریزد ز باطلی، بر عشقِ[…]
-
ساقیّ و سر دِهی ز لبِ یارم آرزوست، بدمستیی ز نرگسِ خمّارم آرزوست
ساقیّ و سر دِهی ز لبِ یارم آرزوست، بدمستیی ز نرگسِ خمّارم آرزوست هندوی طرّهات چه رسن باز لولیایست، لولی گریِّ طرّهٔ طرّارم آرزوست اندر دلم ز غمزهٔ غمّاز فتنههاست، فتنهنشانِ جادوی بیمارم آرزوست زان رو که غدرها و دغاهاش بس خوش است، غدرش مرا بسوزد، غدّارم آرزوست زان شمع بینظیر که در لامکان بتافت[…]
-
گر دیو و پری حارس با تیغ و سپر باشد چون حکم خدا آید آن زیر و زبر باشد
گر دیو و پری حارس با تیغ و سپر باشد چون حکم خدا آید آن زیر و زبر باشد بر هر چه امیدستت کِی گیرد او دستت، بر شکلِ عصا آید وان مارِ دوسر باشد وان غصّه که میگویی آن چاره نکردم دی، هر چاره که پنداری آن نیز غَرَر باشد خود کرده شمر آن[…]
-
مر تشنهٔ عشق را شرابیست مترس، بیآب شدی پیشِ تو آبیست، مترس
-
پیشِ شمعِ نور جان دل هست چون پروانهای، در شعاعِ شمعِ جانان دل گرفته خانهای
پیشِ شمعِ نور جان دل هست چون پروانهای، در شعاعِ شمعِ جانان دل گرفته خانهای سرفرازی، شیرگیری ،مست عشقی، فتنهای، نزد جانان هوشیاری، نزد خود دیوانهای خشمشکلی، صلحجانی، تلخرویی، شکّری، من بدین خویشی ندیدم در جهان بیگانهای با هزاران عقلِ بینا چون ببیند روی شمع پرِّ او در پای پیچد درفتد مستانهای خرمن آتشْ گرفته[…]