-
چو با ما یار ما امروز جفت است، بگویم آنچ هرگز کس نگفتهست
چو با ما یارِ ما امروز جفت است بگویم آنچِ هرگز کس نگفتهست
همه مستند این جا محرمانند مَیَندیش از کسی غمّاز خفتهست
خزان خفت و بهاران گشت بیدار، نمیبینی درخت و گل شکفتهست
[…] -
آه كان طوطی دل بی شكرستان چه كند، آه كان بلبل جان بی گل و
آه كان طوطی دل بی شكرستان چه كند، آه كان بلبلِ جان بی گل و بستان چه كند
آنكِ از نقدِ وصالِ تو به یك جو نرسید چو گهِ عرض بوَد بر سرِ میزان چه كند
آنكِ بحر تو چو[…]
-
ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته، نعره از مردان مرد و از زنان برخاسته
ای ز هندُستان زلفت رهزنان برخاسته، نعره از مردانِ مرد و از زنان برخاسته
آتشِ رخسارِ تو در بیشۀ جانها زده دودِ جانها برشده هفت آسمان برخاسته
جویهای شیر و مِی پنهان روان کرده ز جانْ وز معانی ساقیانِ همچو[…]
-
بیاموز از پیمبر کیمیایی، که هر چت حق دهد میده رضایی
بیاموز از پیمبر کیمیایی، که هر چِت حق دهد میدِه رضایی
همان لحظه درِ جنّت گشاید چو تو راضی شوی در ابتلایی
رسولِ غم اگر آید برِ تو کنارش گیر همچون آشنایی
جفایی کز[…]
-
ای گوهر خدایی آیینه معانی، هر دم ز تاب رویت بر عرش ارمغانی
ای گوهرِ خدایی آیینۀ معانی، هر دم ز تابِ رویت بر عرش ارمغانی
عرش از خدای پرسد کاین تابِ کیست بر من، فرمایدش ز غیرت کاین تاب را ندانی
از غیرتِ الهی در عرش حیرت افتد زیرا ز غیرت آمد[…]
-
مکن مکن که روا نیست بیگنه کشتن، مرو مرو که چراغی و دیده روشن
مکن مکن که روا نیست بی گنه کشتن، مرو مرو که چراغیّ و دیدۀ روشن
چو برگشادی از لطفِ خویشتن سرِ خُم، دماغِ ما ز خمارِ تو است آبستن
مبند آن سرِ خم را چو کیسۀ مدخل که خانه گردد[…]
-
این کیست این این کیست این شیرین و زیبا آمده، سرمست و نعلین در بغل در خانهٔ ما آمده
این کیست این این کیست این شیرین و زیبا آمده سرمست و نعلین در بغل در خانهٔ ما آمده
خانه در او حیران شده اندیشه سرگردان شده صد عقل و جان اندر پِیَش بی دست و بی پا آمده
آمد[…]
-
نشاید از تو چندین جور کردن، نشاید خون مظلومان به گردن
نشاید از تو چندین جور کردن، نشاید خونِ مظلومان به گردن
مرا بهرِ تو باید زندگانی وگر نی سهل دارم جان سپردن
از آن روزی که نامِ تو شنیدم شدم عاجز من از شبها شمردن
ندا رسید به جانها ز خسرو منصور، نظر به حلقۀ مردان چه میکنید از دور
چو آفتاب برآمد چه خفتهاند این خلق، نَه روح عاشقِ روز است و چَشم عاشقِ نور
درونِ چاه ز خورشیدِ روح روشن شد، ز نورْ خارشْ پذْرفت نیز دیدۀ کور
بجنب بر خود آخِر که چاشتگاه شدهست،[…] -
بیا تا عاشقی از سر بگیریم، جهان خاک را در زر بگیریم
بیا تا عاشقی از سر بگیریم جهان خاک را در زر بگیریم
بیا تا نوبهارِ عشق باشیم نسیم از مشک و از عنبر بگیریم
زمین و کوه و دشت و باغ و جان را همه در حلّۀ اخضر بگیریم