-
امیدوار چنانم که کار بسته برآید، وصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید
امیدوار چنانم که کارِ بسته برآید، وصال چون به سر آمد فراق هم به سر آید
من از تو سیر نگردم و گر ترُش کنی ابرو جوابِ تلخ ز شیرین مقابلِ شکر آید
به رغمِ دشمنم ای دوست سایهای به[…]
-
بخرام بالله تا صبا بیخ صنوبر برکند، برقع برافکن تا بهشت از حور زیور برکند
بخْرام بالله تا صبا بیخِ صنوبر بَرکَنَد، بُرقع برافکن تا بهشت از حورْ زیور برکند
زان روی و خالِ دلستان برکش نقابِ پرنیان تا پیشِ رویت آسمان آن خالِ اختر برکند
خلقی چو من بر روی تو آشفته همچون موی[…]
-
من دوش دیدم سر دل اندر جمال دلبری سنگین دلی لعلین لبی ایمان فزایی کافری
من دوش دیدم سرّ دل اندر جمالِ دلبری سنگین دلی لعلین لبی ایمان فزایی کافری
از جان و دل گوید کسی پیشِ چنان جانانهای از سیم و زر گوید کسی پیشِ چنان سیمین بری
لقمه شدی جمله جهان گر عشق[…]
-
من ایستادهام اینک به خدمتت مشغول، مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول
من ایستادهام اینک به خدمتت مشغول مرا از آن چه که خدمت قبول یا نه قبول
نه دستِ با تو در آویختن نه پای گریز نه احتمالِ فراق و نه اختیارِ وصول
کمندِ عشق نه بس بود زلفِ مفتولت که[…]
-
همیزنم نفس سرد بر امید کسی که یاد ناورد از من به سالها نفسی
همیزنم نفسِ سرد بر امیدِ کسی که یاد ناورد از من به سالها نفسی
به چشمِ رحم به رویم نظر همینکند به دستِ جور و جفا گوشمال داده بسی
دلم ببرد و به جان زینهار میندهد، کسی به شهرِ شما[…]
-
چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان، دل از انتظار خونین دهن از امید خندان
چه خوش است بوی عشق از نفس نیازمندان دل از انتظار خونین دهن از امیدْ خندان
مگر آن که هر دو چشمش همه عمر بسته باشد به ورع خلاص یابد ز فریبِ چشم بندان
نظری مباح کردند و هزار خون[…]
-
چند باشم در انتظار تو من، فتنهٔ روی چون نگار تو من
چند باشم در انتظارِ تو من فتنهٔ رویِ چون نگارِ تو من
خشک لب مانده نعل در آتش تشنهٔ لعلِ آبدارِ تو من
وقت آمد که بر میان بندم کمر از زلفِ مشکبارِ تو من
از دارِ مُلکِ لَم یَزَل ای شاهْ سلطان آمدی، بر قلبِ ماهان برزدی سنجُق ز شاهان بسْتدی
ماه آمدی از لا مکان ای اصلِ کارستانِ جان صد آفتاب و چرخ را چون ذرّهها برهم زدی
یک مشعله افروختی تا روز[…]
-
گر یار چنین سرکش و عیار نبودی، حال من بیچاره چنین زار نبودی
گر یار چنین سرکش و عیّار نبودی حالِ منِ بیچاره چنین زار نبودی
گر عشقِ بتان خنجرِ هجران نکشیدی در روی زمین خوشتر ازین کار نبودی
از شادیِ من خلقِ جهان شاد شدندی گر بر دلِ من بارِ غمِ یار[…]
-
ساقیا این می از انگور کدامین پشتهست، که دل و جان حریفان ز خمار آغشتهست
ساقیا این مِی از انگور کدامین پشتهست که دل و جانِ حریفان ز خمار آغشتهست
خمِّ پیشین بگُشا و سرِ این خم بربند که چو زهر است نشاطِ همگان را کشتهست
بندْ این جامِ جفا جامِ وفا را برگیر تا[…]