-
اگر مرا تو ندانی بپرس از شبِ تاری، شب است محرم عاشق، گواهْ ناله و زاری
اگر مرا تو ندانی بپرس از شبِ تاری، شب است محرمِ عاشق گواهِ ناله و زاری چه جای شب که هزاران نشانه دارد عاشق، کمینه اشک و رخِ زرد و لاغریّ و نزاری چو ابر ساعتِ گریه چو کوه وقتِ تحمل، چو آب سجده کنان و چو خاکْ راه به خواری ولیک این همه محنت[…]
-
بگفتم عذر با دلبر که بیگه بود و ترسیدم، جوابم داد کـای زیرک بگاهت نیز هم دیدم
بگفتم عذر با دلبر که بیگه بود و ترسیدم، جوابم داد کـای زیرک بهگاهت نیز هم دیدم بگفتم ای پسندیده چو دیدی گیر نادیده، بگفت او ناپسندت را به لطفِ خود پسندیدم بگفتم گر چه شد تقصیرِ دل هرگز نگردیدهست، بگفت آن را هم از من دان که من از دل نگردیدم بگفتم هجر خونم[…]
-
هر روز پگه ای شهِ دلدار درآیی، جان را و جهان را شکفانی و فزایی
هر روز پگه ای شهِ دلدار درآیی، جان را و جهان را شکفانی و فزایی یا رب چه خجستهست ملاقات جمالت، آن لحظه که چون بدر بر این صدر برآیی هر جا که ملاقاتِ دو یار است اثر توست، خود ذوق و نمک بخشِ وصالی و لقایی معنی ندهد وصلت این حرف بدان حرف، تا[…]
-
با وفا یارا، جفا آموختی، این جفا را از کجا آموختی
با وفا یارا، جفا آموختی، این جفا را از کجا آموختی کو وفاهای لطیفت کز نخست در شکارِ جانِ ما آموختی هر کجا زشتی جفاکاری رسید خوبیَش دادی وفا آموختی ای دل از عالم چنین بیگانگی هم ز یارِ آشنا آموختی جانْت گر خواهد صنم گویی بلی، این بلی را زان بلا آموختی عشق را[…]
-
امشب ای دلدار مهمان توییم، شب چه باشد روز و شب آنِ توییم
امشب ای دلدار مهمان توییم، شب چه باشد روز و شب آنِ توییم هر کجا باشیم و هر جا که رویم حاضرانِ کاسه و خوان توییم نقشهای صنعتِ دستِ توییم، پروریده نعمت و نان توییم چون کبوترزادهٔ برجِ توییم، در سفر طوّافِ ایوان توییم حیث ما کنتم فولوا شطره، با زجاجه دلْ پری خوان توییم[…]
-
بی او نتوان رفتن، بیاو نتوان گفتن، بی او نتوان شِستن، بیاو نتوان خفتن
بی او نتوان رفتن، بیاو نتوان گفتن، بی او نتوان شِستن، بیاو نتوان خفتن ای حلقهزنِ این در، در باز نتان کردن، زیرا که تو هشیاری هر لحظه کشی گردن گردن ز طمع خیزد، زر خواهد و خون ریزد، او عاشقِ گِل خوردن همچون زنِ آبستن کو عاشقِ شیرین-خَد، زر بدْهد و جان بدْهد، چون[…]
-
بیامد عید ای ساقی، عنایت را نمیدانی، غلامانند سلطان را بیارا بزم سلطانی
بیامد عید ای ساقی عنایت را نمیدانی، غلامانند سلطان را بیارا بزمِ سلطانی
منم مخمور و مستِ تو قدح خواهم ز دست تو، قدح از دست تو خوشتر که مِی جان است و تو جانی
بیا ساقی کم آزارم که[…]
-
بر گِردِ گل می گشت دی نقشِ خیالِ یارِ من، گفتم درآ پرنور کن از شمعِ رخْ اسرارِ من
بر گِردِ گُل میگشت دی نقشِ خیالِ یارِ من گفتم درآ پرنور کن از شمعِ رخْ اسرارِ من
ای از بهارِ روی تو سرسبز گشته عمرِ من جانِ من و جانِ همه حیران شده در کارِ من
ای خسرو و[…]
-
عقل گوید که من او را به زبان بفْریبم، عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
عقل گوید که من او را به زبان بفْریبم عشق گوید تو خمش باش به جان بفریبم
جان به دل گوید رُو بر من و بر خویش مخند چیست کو را نبوَد تاش بدان بفریبم
نیست غمگین و پر اندیشه[…]
-
اگر خواهی مرا مِی در هوا کن، وگر سیری ز من، رفتم، رها کن
اگر خواهی مرا مِی در هوا کن وَ گر سیری ز من رفتم رها کن
نیَم قانع به یک جام و به صد جام دو ساله پیشِ تو دارم قضا کن
بده مِی گر ننوشم بر سرم ریز وَ گر[…]