-
دارد درویش نوشِ دیگر، و اندر سر و چشمْ هوشِ دیگر
دارد درویش نوشِ دیگر، و اندر سر و چشمْ هوشِ دیگر در وقتِ سماع صوفیان را از عرش رسد خروش دیگر تو صورت این سماع بشنو، کایشان دارند گوش دیگر صد دیگ به جوش هست این جا، دارد درویش جوش دیگر همزانوی آنکِ تُش نبینی، سرمست ز مِیْفروش دیگر درویش ز دوش باز مست است،[…]
-
دل چه خوردهست عجب دوش که من مخمورم، یا نمکدانِ که دیدهست که من در شورم
دل چه خوردهست عجب دوش که من مخمورم، یا نمکدانِ که دیدهست که من در شورم هر چه امروز بریزم شکنم تاوان نیست، هر چه امروز بگویم بکنم معذورم بوی جان هر نفسی از لبِ من می آید، تا شکایت نکند جان که ز جانان دورم گر نهی تو لبِ خود بر لبِ من مست[…]
-
آمد بهار ای دوستانْ منزل به سروِْستان کنیم، تا بختِ در رو خفته را چون بختِ سروْ استان کنیم
آمد بهار ای دوستانْ منزل به سروِْستان کنیم، تا بختِ در رو خفته را چون بختِ سروْ استان کنیم همچون غریبانِ چمن بیپا روان گشته به فن، هم بسته پا هم گامزن عزمِ غریبستان کنیم جانی که رست از خاکدان نامش روان آمد روان، ما جانِ زانوبسته را هم منزلِ ایشان کنیم ای برگ قوّت[…]
-
در دلم چون غمت ای سروِْ روان برخیزد، همچو سرو این تنِ من بی دل و جان برخیزد
در دلم چون غمت ای سروِْ روان برخیزد، همچو سرو این تنِ من بی دل و جان برخیزد من گمانم تو عیان، پیشِ تو من محوْ بِهْ ام، چون عیان جلوه کند چهره، گمان برخیزد چون رسد سنجقِ تو در ستمستانِ جهان، ظلم کوته شود و کوچ و قلان برخیزد بر حصارِ فلک ار خوبی[…]
-
آن خواجه اگر چه تیزگوش است، استیزهکُن و گرانفروش است
آن خواجه اگر چه تیزگوش است، استیزهکُن و گرانفروش است من غرّه به سست خندهٔ او، ایمن گشتم که او خموش است هشدار که آبِ زیرِ کاه است، بحریست که زیرِ کَهْ به جوش است هر جا که رَوی هُش است مفتاح، این جا چه کنی که قفلْ هوش است در روی تو بنگرد بخندد،[…]
-
در سفرِ هوای تو بیخبرم به جانِ تو، نیک مبارک آمدهست این سفرم به جان تو
در سفرِ هوای تو بیخبرم به جانِ تو، نیک مبارک آمدهست این سفرم به جان تو لعلِ قبا سمر شدی چونک در آن کمر شدی، کشتهٔ زار در میان زان کمرم به جان تو همچو قمر برآمدی بر قمران سر آمدی، همچو هلال زار من زان قمرم به جان تو خشک و ترم خیالِ تو[…]
-
جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو، آینه بین به خود نگر کیست دگر ورای تو
جان و سر تو ای پسر نیست کسی به پای تو، آینه بین به خود نگر کیست دگر ورای تو بوسه بده به روی خود راز بگو به گوش خود، هم تو ببین جمالِ خود هم تو بگو ثنای تو نیست مجازْ راز تو نیست گزافْ ناز تو، راز برای گوش تو ناز تو هم[…]
-
از آن مقام که نبود گشاد زود گذر، برو به سوی خریدار خویش همچون زر
از آن مقام که نبوَد گشادْ زود گذر، برو به سوی خریدارِ خویش همچون زر
درخت اگر متحرّک شدی ز جای به جا نه رنجِ ارّه کشیدی نه زخمههای تبر
زمان چو حاکمِ تست و مکان چو معبرِ تو مکانِ[…]
-
از فراقِ شمسِ دین افتادهام در تنگنا، او مسیحِ روزگار و دردِ چشمم بیدوا
از فراقِ شمسِ دین افتادهام در تنگنا، او مسیحِ روزگار و دردِ چشمم بیدوا گر چه دردِ عشقِ او خود راحتِ جانِ من است، خونِ جانم گر بریزد او بوَد صد خونبها عقلِ آواره شده دوش آمد و حلقه بزد، من بگفتم کیست بر در، باز کن در، اندرآ گفت آخِر چون درآید، خانه تا[…]
-
ماه دیدم شد مرا سودای چرخ، آن مهی نی کو بوَد بالای چرخ
ماه دیدم شد مرا سودای چرخ، آن مهی نی کو بوَد بالای چرخ تو ز چرخی با تو میگویم ز چرخ، ور نه این خورشید را چه جای چرخ زُهره را دیدم همیزد چنگْ دوش، ای همه چون دوشِ ما شبهای چرخ جانِ من با اختران آسمان رقص رقصان گشته در پهنای چرخ در فراقِ[…]