-
بیا ای شاهِ خودکامه، نشین بر تختِ خودکامی، بیا بر قلبِ رندان زن که صاحبقرن ایّامی
بیا ای شاهِ خودکامه، نشین بر تختِ خودکامی، بیا بر قلبِ رندان زن که صاحبقرنِ ایّامی برآور دودها از دل، بجز در خون مکن منزل، فلک را از فلک بگسل که جانِ آتشاندامی در آن دریا که خون است آن، ز خشک و تر برون است آن، بیا بنْما که چون است آن که حوتِ[…]
-
دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش، چو تشنه تو باشد که باشد سقایش
دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش، چو تشنه تو باشد که باشد سقایش چو بیمار گردد به بازار گردد، دکان تو جوید لبِ قندخایش تویی باغ و گلشن تویی روز روشن مکن دل چو آهن مران از لقایش به درد و به زاری به اندوه و خواری، عجب چند داری برونِ سَرایش مها از[…]
-
کسی که عاشقِ آن رونقِ چمن باشد، عجب مدار که در بیدلی چو من باشد
کسی که عاشقِ آن رونقِ چمن باشد، عجب مدار که در بیدلی چو من باشد حدیثِ صبر مگویید، صبر را ره نیست، در آن دلی که بدان یارِ ممتحن باشد چو عشق سلسلهٔ خویش را بجنباند، جنونِ عقلِ فلاطون و بوالحسن باشد به جانِ عشق که جانی ز عشق جان نبرَد، وگر درونهٔ صد برج[…]
-
ببُرد خوابِ مرا عشق و عشقْ خواب بَرَد، که عشقْ جان و خرَد را به نیم جو نخرد
ببُرد خوابِ مرا عشق و عشقْ خواب بَرَد، که عشقْ جان و خرَد را به نیم جو نخرد که عشق شیرِ سیاه است تشنه و خونخوار، به غیرِ خونِ دلِ عاشقان همینچَرَد به مِهر بر تو بچِفسَد به سوی دام آرَد، چو درفتادی از آن پس ز دور مینگرد امیرِ دستدراز است و شحنهٔ بیباک،[…]
-
آمدستیم تا چنان گردیم، که چو خورشید جمله جان گردیم
آمدستیم تا چنان گردیم، که چو خورشید جمله جان گردیم مونس و یارِ غمگِنان باشیم، گل و گلزارِ خاکیان گردیم چند کس را نِییم خاص چو زر، بر همه همچو بحر و کان گردیم جان نماییم جسمِ عالم را، قرّة العینِ دیدگان گردیم چون زمین نیستیم یغماگاه، ایمن و خوش چو آسمان گردیم هر که[…]
-
اه چه بی رنگ و بی نشان که منم، کِی ببینم مرا چنان که منم
اه چه بی رنگ و بی نشان که منم کِی ببینم مرا چنان که منم
گفتی اسرار در میان آور کو میان اندر این میان که منم
کِی شود این روانِ من ساکن این چنین ساکنِ روان که منم